يادداشت

يادداشت: ( ٩:٥٦ ١١/٣/١٣٨٧ )
سرلوحه‌ي شصت و چهارم: ديگرگونه شيري...
و ميانِ اين همه شير، از شيري نام برده است كه جمله‌ي درنده‌گان به واسطه‌ي هيبت و خشمي كه در چشمِ اوست، از او دوري مي‌كنند... عباس!

يادداشت: ( ٩:٥٦ ١١/٣/١٣٨٧ )
سرلوحه‌ي شصت و سوم: ذبح عظيم
و پابه‌سن‌گذاشته‌هاي لشگر نيز همين كه ورا ديدند، سربرگرداندند كه:
- واي بر تو عمر سعد! ما را به جنگِ پيام‌برِ خدا آورده‌اي؟!


يادداشت: ( ٩:٥٦ ١١/٣/١٣٨٧ )
سرلوحه‌ي شصت و دوم: بچه‌هاي عاشورا
چه‌سان در امانيد، اگر كافر باشيد در روزي كه كودكان را پير مي‌گرداند؟

يادداشت: ( ٩:٥٦ ١١/٣/١٣٨٧ )
سرلوحه‌ي شصت و يكم: هواي مهمانان را داشته باشيم!
همين‌جور كه اشك از چشمانش مي‌ريخت، عينِ 83 آيه‌ي سوره‌ي ياسين را به عنوانِ سوره‌ي دومِ نمازش خواند...

يادداشت: ( ٩:٥٦ ١١/٣/١٣٨٧ )
سرلوحه‌ي شصتم: نگاه به آسمان يا نگاه به زمين؟ (چهارمين جشن‌واره‌ي ادبيات داستاني بسيج-بندرعباس)

متوليانِ جشن‌واره‌هاي هنري بايستي بدانند كه ديم مي‌كارند و نگاهِ كشاورزِ ديم‌كار به آسمان است...

يادداشت: ( ٩:٥٦ ١١/٣/١٣٨٧ )
سرلوحه‌ي پنجاه و نهم: تاملي پيرامون خط
فرهنگستان ميدهد به چند پير و پاتالِ خطاط و محقق و اديب و نميفهمد كه اصلا اين يك دعواي ديجيتال است

يادداشت: ( ٩:٥٦ ١١/٣/١٣٨٧ )
سرلوحه پنجاه و هشتم: انا له لحافظون، نقدي بر كتابِ آياتِ شيطاني

گابريل فريشتا و سالدين چامچا در هواپيماي بويينگ 747 نشسته‌اند. يكي هنرپيشه است و ديگري مقلد صدا. هواپيما ربوده مي‌شود و اين دو به طرزِ معجزه‌آسايي نجات مي‌يابند.

يادداشت: ( ٩:٥٦ ١١/٣/١٣٨٧ )
سرلوحه‌ي پنجاه و هفتم: متنِ صحبت در دومين جشن‌واره‌ي ادبيِ اصفهان
ادبياتِ راستينِ جنگ، بينِ دو لبه‌ي سفارشي‌نويسي و روشن‌فكرزده‌گي بريده-بريده شد. و مشكلِ هر دو لبه، سطحي‌نگري بود و ظاهربيني.

يادداشت: ( ٩:٥٦ ١١/٣/١٣٨٧ )
سرلوحه‌ي پنجاه و ششم: دستِ تقدير و جايزه‌ي نوبل ژائو
لامذهب دُمِ فراكِ آكادمي سلطنتيِ سوئد را جوري طراحي كرده‌اند كه فقط وقتي خم مي‌شوي، راست مي‌ايستد...

يادداشت: ( ٩:٥٦ ١١/٣/١٣٨٧ )
سرلوحه پنجاه و پنجم:
رابطه‌ي كمدي و تراژدي

بايرامي بيشترين رأي را آورد و به عنوانِ بازرس انجمن برگزيده شد! توي جلسه‌اي كه آمده بوديم براي استعفا...

يادداشت: ( ٩:٥٦ ١١/٣/١٣٨٧ )
سرلوحه پنجاه و چهارم : فرارِ مغزها به فرموده متوقف شد!
مطمئن بوديم تا بخواهيم اقدام كنيم براي گرفتنِ اين حق، شانصدهزار پسرخاله سمندشان را نيز خريده‌اند!


يادداشت: ( ٩:٥٦ ١١/٣/١٣٨٧ )
سرلوحه پنچاه و سوم: موسا! چهل شب شد...
موسا! چهل شب شد، تو سي شب وعده كردي چشمم مكوكب شد، تو سي شب وعده كردي...

يادداشت: ( ٩:٥٦ ١١/٣/١٣٨٧ )
سرلوحه پنجاه و دوم: سبعه‌ي معلقه!
از جنابِ معاويه (علي بعضِ مسؤولاننا و عليه ما عليهم اجمعين !) مرويست حلقومِ منتقد را بايد پر كرد، يا از زر، يا از خاك... نتيجه‌ي هر دو خاموشي است! و من بخت‌يار بودم كه اولي نصيبم شد...

يادداشت: ( ٩:٥٦ ١١/٣/١٣٨٧ )
سرلوحه پنجاه و يكم: چرخه‌ي اقتدار...
در ابتداي اين نوشته ذكرِ مكرري مي‌نمايم از تفاوتِ كارِ جامعه‌شناس در يك مقاله‌ي اجتماعي با سايران. نگاهِ جامعه‌شناس نگاهي است فارغ از ارزش‌گذاري و مرزبندي ميانِ خوب و بد. جامعه‌شناس وجهه‌ي همتش بر آن است تا ...

يادداشت: ( ٩:٥٦ ١١/٣/١٣٨٧ )
سرلوحه پنجاهم محدث حادثه!
از مرحوم منيرالدين حسيني بنويسم که در قم دفتر فرهنگستان علوم انساني را سرپرستي مي‌کرد و در جايي نوشته بود:
- پاسخ‌گوييِ به مسائلِ مستحدثه حتماً يك وظيفه است، اما ...

يادداشت: ( ٩:٥٦ ١١/٣/١٣٨٧ )
سرلوحه چهل و نهم چه‌قدر دلم براي خميني تنگ مي‌شود!
چه‌قدر دلم براي خميني تنگ مي‌شود... تو را به خدا برويد سراغِ فتاويِ او بينِ سال‌هاي 42 تا 57. يك فتواي آموزشي-پژوهشي مثلِ فتواي آن شخصيتِ مذهبي پيدا نمي‌كنيد. از همين پژوهشي‌هاي حجتيه‌اي از او مي‌پرسند، ...

يادداشت: ( ٩:٥٦ ١١/٣/١٣٨٧ )
سرلوحه چهل و هشتم
اركات و دنياي مجازي

در موزه‌ي علوم و فنونِ شيكاگو، طبقه‌ي دوم غرفه‌اي ساخته‌اند به نامِ دنياي مجازي. Virtual world. اتاقي است كه با موكت فرش شده. پرده‌اي ساخته‌اند روبه‌روي ورودي و دو نفري مي‌رويد روي دو علامت مي‌ايستيد....

يادداشت: ( ٩:٥٦ ١١/٣/١٣٨٧ )
سرلوحه‌ي چهل و هفتم :
ده كتاب يك نظر(2)!

1-تاملي در فلسفه‌ي تاريخِ عقل. دكتر نصرالله حكمت. انتشاراتِ الهام.
به گمانِ اين قلم براي علاقه‌مندان به فلسفه كتابي است مفيد. و البته بسيار سلامت. نوعِ نگاهِ دكتر حكمت به غيب نگاهي اصيل و مبتني بر آموزه‌هاي ديني است و مهم‌تر از آن تيزبيني او در ساختِ چارچوبِ بحث است. وي تعريف را پوشاندنِ جامه‌اي از دانايي‌هاي شخص تعريف‌كننده مي‌داند بر قامتِ تعريف شده. و نظرش بر اين است كه تعريف فرار از حقيقتِ معرَّف است. با اين شروع كارِ سختي را در پيشِ رو خواهد داشت!...

يادداشت: ( ٩:٥٦ ١١/٣/١٣٨٧ )
سرلوحه‌ي چهل و ششم :
ترديد (معرفيِ پلِ معلق- آخرين كار محمدرضا بايرامي)

غزل بديدم و از خونِ خامه رنگ نداشت
كه شانه‌هاي غزل تاب و توشِ جنگ نداشت
غزل بسي ز غزالان بسي فرو خوانديم
حماسه بود كه در بيت‌ها فرو مانديم(1)...

يادداشت: ( ٩:٥٦ ١١/٣/١٣٨٧ )
سرلوحه‌ي چهل و پنجم :
ده كتاب يك نظر!

پيش‌تر در يكي از سرلوحه‌ها حكمتش را نگاشته بودم. اين بار از سرِ وقتِ كم مي‌روم سراغِ فايلِ خاطراتِ شخصي و چند تايي از كتاب‌نوشته‌هاي چند هفته‌ي اخير را بي‌هيچ آداب و ترتيبي عوضِ سرلوحه كار مي‌كنم. خيال مي‌كنم سرلوحه‌ي بعدي را نيز بگذارم سرريزِ همين يكي...

يادداشت: ( ٩:٥٦ ١١/٣/١٣٨٧ )
سرلوحه‌ي چهل و چهارم :
يادداشت‌هايي كه دنبالِ مخاطب نمي‌گردند!

قصه كه مي‌نويسم انگار كن از طارم سفلا در زنجان راه مي‌افتم به سمتِ ماسوله. خوش خوش و نرم نرم. بل خوش خوشك و نرم نرمك. هر جا چشمه‌اي باشد لختي درنگ و هر جا سبزه‌اي باشد زماني به تماشا. تازه اگر مشغولِ رمان باشم كه اصالتا ميانه‌هاي راه يادم مي‌رود كه به ماسوله قرار بود بروم يا بشاگرد... اما حالا ساعتِ يازده و ربع است و تا يازده و چهل و پنج فرصت دارم براي سرلوحه‌ي چهل و چهارم! ميانِ اين دوي صدمتر و آن پياده‌رويِ مفرح حكماً جويي تفاوت هست!...

يادداشت: ( ٩:٥٦ ١١/٣/١٣٨٧ )
سرلوحه‌ي چهل و سوم :
چهار يادداشت از چهار هفته

شايد خيلي پرت و پلا شود! هم هوا گرم است و ايرکانديشن "حوزه‌هنري سازمان تبليغات اسلامي" محدود شده است به يک پنکه و هم با کامپيوتر خودم نمي‌نويسم و هم...

يادداشت: ( ٩:٥٦ ١١/٣/١٣٨٧ )
سرلوحه‌ي چهل و دوم :
شاعر اگر حكيم نباشد، مزلف است...

كتاب، تاريخِ انتشار ندارد. مثلِ همه‌ي كتاب‌هاي اولِ انقلاب. شماره‌گانِ رشك‌برانگيزِ بيست هزاري دارد و نشاني به نامِ حوزه‌ي انديشه و هنر اسلامي. خطي كودكانه -كودكانه‌تر از خطِ اين روزگارم- روي صفحه‌ي اول نوشته است:
"كلاسِ سوم از آقاي سعيدي." با تشديدي روي سوم و كسره‌اي بعد از كلاس كه به دومي هنوز پاي‌بندم...

يادداشت: ( ٩:٥٦ ١١/٣/١٣٨٧ )
سرلوحه چهل و يکم :
يک مغالطه اجرايی !

قبل‌النشر: اين نوشتار به بهانه‌ی مراسمِ اولين سال‌روزِ حماسه‌ی دوم خرداد در سالِ 1377 نوشته شد. با توجه به فضای بازِ مطبوعاتی در آن دوران، اين نوشته طیِ مراسمِ پرشكوهی در هيچ‌كدام از نشرياتِ آن روزگار فرصتِ انتشار پيدا نكرد، از كيان تا كيهان!...

يادداشت: ( ٩:٥٦ ١١/٣/١٣٨٧ )
سرلوحه چهلم :
گناه بختِ پريشان و هياتِ امناست!

همين دو هفته‌ي پيش بود كه رفته بوديم سرحداتِ چاردانگه. مي‌پرسي چه دخلي دارد به عنوانِ نوشته؟ عنوانِ مغلوطي كه اصلش بوده است: اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد، گناهِ بختِ پريشان و دستِ كوتهِ ماست! -آن‌چنان كه حضرتِ حافظ سروده بود- و البته هيچ بعيد نيست كه خواجه نيز زلفِ كوتهِ وزير و دستِ درازِ نويسنده‌گان را مدِ نظر آورده بوده و حتا محتمل است كه در اين بازارِ داغِ كتاب‌سازي براي نمايش‌گاهِ كتاب، نسخه‌ي ويرايش‌شده‌ي جديدي از ديوانِ حافظ را نيز ببينيم با همين بيتِ مغلوط... به شرطِ آن كه البته هزار نسخه وزارتِ ارشاد پيش‌خريد كند. بعونِ هياتِ امناءِ تعالا و مدده!...

يادداشت: ( ٩:٥٦ ١١/٣/١٣٨٧ )
سرلوحه‌ي سي و نهم :
از ميانِ گرد و خاكِ كوچ ِ بهاره‌ي عشايرِ قشقايي

- پسرِ حاج هادي‌خان سالِ ٤٩ تصميم مي‌گيرد كه به سربازي برود. مي‌شود سرباز معلم ِ طرحِ سپاهِ دانش و مي‌رود به روستاي خارستان از توابعِ كام‌فيروز. حاج هادي‌خان با يك توصيه مي‌توانست مساله‌ي سربازيِ پسر را حل كند، اما پسر شماتتِ مردم را خريد و به سربازي رفت تا در روستاي خارستان معلمي كند...

يادداشت: ( ٩:٥٦ ١١/٣/١٣٨٧ )
سرلوحه سي و هشتم :
امام‌زاده
به يادِ سيدِ شهيدانِ اهلِ قلم

همان‌كه مادرِ دوران چو او نزاده، تويي
خدا اگر به كسي تابِ عشق داده، تويي
خليفه روي زمين او اگر نهاده، تويي
بهل كه ساده بگويم، امام‌زاده تويي...

يادداشت: ( ٩:٥٦ ١١/٣/١٣٨٧ )
سرلوحه سي و هفتم :
سال تحويل

يك نوع مسابقه‌ي اتومبيل‌راني داريم به نامِ مسابقه‌ي مرگ (ناك‌اوت ريس Knockout race). اين جوري است كه در ابتداي يك مسير دايره‌اي همه‌ي اتومبيل‌ها با سوختِ كامل حاضر مي‌شوند. با شليكِ گلوله مسابقه آغاز مي‌شود. اتومبيل‌ها مجازند راهِ هم را سد كنند و به هم‌ديگر تنه بزنند...

يادداشت: ( ٩:٥٦ ١١/٣/١٣٨٧ )
سرلوحه‌ي سي و ششم :
بشاگرد و آينه‌ي خورشيدي

پيش‌تر گفته بودم از بشاگرد بيش‌تر خواهم نوشت. اين نوشته را سالِ ٧٨ نوشته بودم و در همان سال در انتخاب چاپ كرده بودم. اين‌بار كه به بشاگرد رفتيم خيلي از چهره‌ها را به خاطر مي‌آوردم، اما از آن آينه‌ي خورشيدي، پاره‌آهني بيش نمانده بود تا بفهميم كه چه چيزي ماناست...

يادداشت: ( ٩:٥٦ ١١/٣/١٣٨٧ )
سرلوحه‌ي سي و پنجم :
عاشوراي ظاهر و عاشوراي باطن

همين فردا كه عاشورا باشد (و گفته‌اند البته كل يوم عاشورا) در فيفث اونيو Fifth Ave در قلبِ منهتنِ نيويورك پاكستاني‌ها دسته راه مي‌اندازند و زنجير مي‌زنند. چنان مراسم پرشوري دارند كه نگو و نپرس. همه با لباس‌هاي بلندِ محلي و شلوارهاي سپيد. نه گمان ببري كه سنتِ تازه‌اي است‍؛ كه هر سال روزِ عاشورا همين برنامه هست. دسته راه مي‌افتد و سينه مي‌زند و ان-واي- پي-دي NYPD (New York Police Dep.) هم با اسب و تفنگ و كلي تشكيلات از اين دسته مراقبت مي‌كند...

نخستين صفحه صفحه قبلي صفحه بعدي آخرين صفحه
 رديفهاي 31 تا 60 از کل 100 رديف
   
 
   
   صفحه نخست
   يادداشت
   اخبار
   تازه ها
   يادداشت دوستان
   کتابها
   درباره نويسنده
   تيراژ:۷۰۴۳۵۰
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   

 
بازديد کننده اين صفحه: ١١٨٩٥
.کليه حقوق محفوظ است
© CopyRight 2008 Ermia.ir & Amirkhani.ir
سايت رسمي رضا اميرخاني
Because when the replica watches uk astronauts entered the replica watches sale space, wearing a second generation of the Omega replica watches, this watch is rolex replica his personal items.