تاريخ انتشار : ١٢:٥٦ ١٥/٣/١٣٩٠

آن چه در وب راجع به ارمیا نوشته‌اند(5) 
جهت سهولت دست‌رسي كاربران، هر بيست و پنج مطلب مرتبط در يك صفحه ذخيره خواهند شد. براي ديدن صد نظر قبلي به لينك‌هاي پايين صفحه مراجعه فرماييد.

========================================
125
دکتر بعد از این: نامه‌ها
http://khodeeeekhodam.blogfa.com/post-145.aspx
ائورا-مهر90

ارمیا...۱۹ ساله...فوتبال بازی میکنه...ارمیا...شبیه ماست...

بعضی وقتا تنها میشیم...مثل ارمیا...هیچیکی حرفامون رو نمیفهمه...مثل ارمیا...یه تنهایی بزرگ میخوایم...مثل ارمیا...ولی نمیتونیم از همه چی بگذریم...نه مثل ارمیا

ارمیا...ناصر ارمنی...رضا امیرخانی...بازم کتاب...از همونا که همجنسه با روحت...


========================================
124
ناگذر: نقد1 ارمیا
http://nagozar.blogfa.com/post-7.aspx
راستی-شهریور90
«رب اشرح لی صدری» خدا سینه ام را بشکاف. آی خدا! سینه ام را آن قدر گشاد کن که همه چیز توش جا شود! کارم را هم هرجوری می خواهی آسان کن، سخت کن. حرفم را بفهمند، نفهمند. تو زبانم عقده باشد، نباشد. این ها دیگر مهم نیست. «و یسر لی امری» و «یفقهوا قولی»ش و «و احلل عقده من لسانی»ش ما خود موسا. نخواستیم!!

ارمیا ـ رضا امیرخانی

این جای قصه رو از همه جاش بیشتر دوست داشتم...اصلا همه ی ماجرا یه طرف، این صحبت خالصانه ی ارمیا با خدا یه طرف دیگه...

نقد کتاب "ارمیا" یه جورایی خیلی سخته...چون اولا امیرخانی این کتاب رو توی سن کمی نوشته و تازه کلی باید ازش تعریف و تمجید کرد که چطور این شخصیت پردازی و داستان پردازی فوق العاده رو تونسته توی اون سن کم پیاده کنه!...ثانیا نقد کتاب اصلا کار من نیست! من فقط یاد گرفتم نقد شعر بنویسم (البت از لحاظ معلومات و کار بلدی عرض کردم ) ولی می تونم نظرم رو یا بهتر بگم، حالم رو بیان کنم...

به طور خلاصه، داستان راجع به پسری به نام ارمیاست که بعد از شهادت مصطفی (دوست صمیمش) که از خوبای روزگار هم بوده، یه جورایی می زنه به سرش و "دیوانه" میشه...البته این دیوونگی از اوناش نیست که شخص رو ببرن دارالمجانین...این قسم آدم ها با خودشون درگیر میشن...از درون تجزیه میشن...متعالی میشن...این جور دیوونگی اتفاقا خیلی هم دوست داشتنیه و خوشا اونایی که اصلا اینجوری دیوونه میشن...آی دیوونگی...دیوونگی...

"ارمیا" میتونه مخاطب رو از درون درگیر کنه...یعنی یه جورایی همزاد پنداری با داستان...روند قصه هم مسیر جالب و قشنگیه که خواننده رو خسته نمی کنه...درگیر بودن ارمیا با خودش و رابطه اش با دنیای بیرون یه جور تضاد عمیق داره که شخصیت ارمیا رو جذاب میکنه..اینجا همه ی ماجرا بوی عشق میده و حکما اگه عشقی در درون ارمیا وجود نداشت آخر داستان اونجوری له نمی شد...پایان کار همه ی عاشقا له شدن و نیست شدنه...و چه پایانی زیباتر از این؟؟...اما در مورد کتاب "ارمیا" قضیه یه کم فرق میکنه...نمی تونم بگم خوب تموم شد یا بد...فقط تموم شد..."ارمیا" در آخر نقطه داره و اصلا هم سرخط نمیاد...بر خلاف آخر "من او" که امیرخانی فوق العاده و بی نظیر تمومش کرد...یعنی نقطه و دوباره سرخط ...خواننده سرخط رو توی خودش شروع میکنه...و اصلا خود داستان "من او"...هیچی...ولش کن...اونایی که خوندن، می دونن که گفتن نداره...و امان از درویش مصطفا...

در نهایت اینکه: دچار باید بود...

پ.ن: دارم یه سری کتاب در مورد "فمینیسم" می خونم...به قول ابوی:"خواندن این قسم کتاب ها لازم است. گویا این افکار، نه به اسم فمینیسم بلکه در قالبی دیگر به جوانان عرضه می گردد"...بنابراین سهم بنده از نمایشگاه قرآن امسال شد یه مجموعه از کتاب های "فمینیسم در ترازوی نقد"...وقتی تمومشون کردم، برایتان خواهم نوشت...

پ.ن: چه سخته وقتی قرار باشه شعر ننویسم...

نقد ۲:ارمیا توسط رستخیز

"چشمان مصطفا ارمیا را بر خطوط کتاب ترجیح دادند اما چشمهایش مثل همیشه از نخستین در نماز ارمیا جلوتر نرفتند،یعنی نمی توانستند. چگونه به آن چشمان نیم باز مشکی مشکی میتوانی چشم بدوزی، زمانی که تو را نگاه نمی کند و افق دیدش جایی ماورای تو و سنگر است..."

ارمیا ـ رضا امیرخانی

ارمیا با زبان ساده و بی آلایشش به من تلنگری مهیب زد ! گویی ناگهان متوجه چاه جلوی پایت شده ای ! درسی که ارمیا به من داد در هیچ مدرسه ای تدریس نمی شود...

آگاهی ای به وسعت 23 سال ! چه ساده عبور کردیم از کنارشان، چه ساده در روزمرگی های خود غرقشان کردیم ، چه اتیکت هایی که به حق و ناحق بهشان نچسباندیم و چه ساده تر عشقشان را با عشقهای دم دستی خودمان اندازه گیری کردیم...

ارمیا به من فهماند که وقتی در صفحات فیس بوک عکسی را که از سنگ قبری گرفته شده و روی آن علت فوت را شنیدن خبر ارتحال امام خمینی نشان می دهد طنز نپندارم

امام دریایی بود که اگر ما به وسعتش پی می بردیم مثل ارمیا ماهی حلال گوشتی می شدیم روی زمین...
========================================
123
ناگذر: نقد1 ارمیا
http://nagozar.blogfa.com/post-7.aspx
راستی-شهریور90
«رب اشرح لی صدری» خدا سینه ام را بشکاف. آی خدا! سینه ام را آن قدر گشاد کن که همه چیز توش جا شود! کارم را هم هرجوری می خواهی آسان کن، سخت کن. حرفم را بفهمند، نفهمند. تو زبانم عقده باشد، نباشد. این ها دیگر مهم نیست. «و یسر لی امری» و «یفقهوا قولی»ش و «و احلل عقده من لسانی»ش ما خود موسا. نخواستیم!!

ارمیا ـ رضا امیرخانی

این جای قصه رو از همه جاش بیشتر دوست داشتم...اصلا همه ی ماجرا یه طرف، این صحبت خالصانه ی ارمیا با خدا یه طرف دیگه...

نقد کتاب "ارمیا" یه جورایی خیلی سخته...چون اولا امیرخانی این کتاب رو توی سن کمی نوشته و تازه کلی باید ازش تعریف و تمجید کرد که چطور این شخصیت پردازی و داستان پردازی فوق العاده رو تونسته توی اون سن کم پیاده کنه!...ثانیا نقد کتاب اصلا کار من نیست! من فقط یاد گرفتم نقد شعر بنویسم (البت از لحاظ معلومات و کار بلدی عرض کردم ) ولی می تونم نظرم رو یا بهتر بگم، حالم رو بیان کنم...

به طور خلاصه، داستان راجع به پسری به نام ارمیاست که بعد از شهادت مصطفی (دوست صمیمش) که از خوبای روزگار هم بوده، یه جورایی می زنه به سرش و "دیوانه" میشه...البته این دیوونگی از اوناش نیست که شخص رو ببرن دارالمجانین...این قسم آدم ها با خودشون درگیر میشن...از درون تجزیه میشن...متعالی میشن...این جور دیوونگی اتفاقا خیلی هم دوست داشتنیه و خوشا اونایی که اصلا اینجوری دیوونه میشن...آی دیوونگی...دیوونگی...

"ارمیا" میتونه مخاطب رو از درون درگیر کنه...یعنی یه جورایی همزاد پنداری با داستان...روند قصه هم مسیر جالب و قشنگیه که خواننده رو خسته نمی کنه...درگیر بودن ارمیا با خودش و رابطه اش با دنیای بیرون یه جور تضاد عمیق داره که شخصیت ارمیا رو جذاب میکنه..اینجا همه ی ماجرا بوی عشق میده و حکما اگه عشقی در درون ارمیا وجود نداشت آخر داستان اونجوری له نمی شد...پایان کار همه ی عاشقا له شدن و نیست شدنه...و چه پایانی زیباتر از این؟؟...اما در مورد کتاب "ارمیا" قضیه یه کم فرق میکنه...نمی تونم بگم خوب تموم شد یا بد...فقط تموم شد..."ارمیا" در آخر نقطه داره و اصلا هم سرخط نمیاد...بر خلاف آخر "من او" که امیرخانی فوق العاده و بی نظیر تمومش کرد...یعنی نقطه و دوباره سرخط ...خواننده سرخط رو توی خودش شروع میکنه...و اصلا خود داستان "من او"...هیچی...ولش کن...اونایی که خوندن، می دونن که گفتن نداره...و امان از درویش مصطفا...

در نهایت اینکه: دچار باید بود...

========================================
122
کمان آرش: دیدگاه آن‌ها
http://thirstywater.mihanblog.com/post/124
مازیار نجفی-شهریور90
در فاصله کمی سه داستان از سه نویسنده متفاوت با دیدگاه هایی متفاوت از انقلاب اسلامی ایران خواندم. اولی از رضا امیرخانی به نام ارمیا (که مسایل جنگ ایران و عراق و پس از آنرا به صورت داستان گونه می گوید از زبان دانای کل) دومی از عباس کازرونی به نام مرد کوچولو (درباره سفر تنهایی هفت سالگیش به استانبول از زبان خودش) سومی از مرجانه ساتراپی به نام پرسپولیس (درباره مسایل قبل از انقلاب انقلاب و جنگ ایران و عراق از زبان خود مرجانی که آن روز ها بچه ای بیشتر نبوده)

مرد کوچولو و پرسپولیس به گونه ای زندگی شخصی نویسنده هایشان بوده و ارمیا داستانی نسبتا خیالی از پسرجوانی به نام ارمیا.

...

در ارمیا با پسرجوان و پر انرژی مواجهیم که زمین جنگ را حتی بعد از جنگ ترک نمی کند. یاد مصطفا دوست صمیمی و شهید شده اش عذابی برای روح اوست. قلم امیرخانی هم که این روز ها طرفدار های زیادی دارد به این داستان زیبایی خاصی داده.(البته کار اول انتظار بیش از این نمی توان داشت. کتاب جایزه پایداری را هم اگر اشتباه نکنم برده است)

سه نگاه مختلف به انقلاب. مریم ساتراپی و عباس کازرونی مخالف و در مقابل امیرخانی موافق. (البته هر سیشان با دولت حال مخالفند و به طور مثال میشود به فیلمی که با همکاری ساتراپی و مخبلباف درباره تقلب در انتخابات 88 ساخته شد و به نوشته سمپاد قطعه چند ردیف چند امیرخانی که سر و صدای زیادی کرد اشاره کرد.)

جالب است که هرسیشان نوعی طنز را در نوشته هایشان رعایت کرده اند. ساتراپی طنزی را برگزیده که در ایران بیشتر به طنز کثیف شناخته شده و درباره مسایلی مزاح می کند که بسیاری مخالفش هستند. امیرخانی به هیچ وجه از این طنز استفاده نمی کندو به جایش طنز اجتماعی بیشتر نوشته هایش را فرا می گیرد و کازرونی هم کمی مزاح درباره توصیف استانبول و آدمخ هایش به خرج می دهد. (طنز اغلب موجب کشش و ترغیب خواننده به ادامه دادن نوشته می شود.

در کل نمی خوام نظری سیاسی داده باشم چون نه آن موقع ها بودم نه مطالعه چندانی دارم اما میتوان در کل محافظه کارانه میان آنها را پذیرفت اما طبق نوشته های حال امیرخانی می توان وضعیت حال را به وضعیتی که ساتراپی در زمان انقلاب توصیف می کرده شبیه دانست.(این نظر من درباره نظر امیرخانی است ممکن است خیلی با واقعیت تفاوت داشته باشد.)

اما در آخر می تونم بگم که هر سیشان را دوست داشتم. به خاطر همین هم لینکه ارمیا سایت رضا امیرخانی و سایت شخصی مرجانه ساتراپی را در وبلاگم گذاشتم. سایتی هم از عباس کازرونی پیدا نکردم.
========================================
121
سوزن‌بان: مرد موقر
http://soozanban.ir/?p=277
...-شهریور90
بسم الله الرحمن الرحیم
بغل دستی ارمیا با نیش خندی ادامه داد: بله، ما که مثل شما دgم نیستیم. ما در عین دمکرات بودن مان، دلمان نمی آید اقلیت ناراحت بشوند.
راننده و سه مسافر دیgر، با این که معنی هیch کدام از کلمات جمله مرد را نفهمیده بودند، با قیافه ای حق به جانت سر تکان دادند. ارمیا دوباره نgاهی به راننده کرد و gفت: آقا من pیاده میشوم. نgه دارید!
.
ارمیا بی اختیار یاد استادهایش در دانشgاه افتاد. به مرد نgاهی کرد و gفت: جناب دموکرات. شما مواظب باشید بchه های محل عشق تان را ندزدند، ما اقلیت هم یک فکری می کنیم.
برgشت و با gام هایی مصمم، انgار سال ها مقیم این قسمت جاده بوده، به سمت راه خاکی که به طرف جنgل می رفت به راه افتاد.
.
- این جوان ها را آنتریک کردن، فرستادندشان جبهه. این ها با مردم، با جوان های مردم بازی کردند. البته آدم دلش می سوزد. pسره جوان سالمی بود. این الان باید زیردست یک استاد باشد، تربیت یاد بشود، فکر کردن را یاد بgیرد…
مرد موقر لحظه ای سکوت کرد. راننده که مثل مسافرها سر تکان می داد، برای این که با مرد موقر مصاحبت کرده باشد، با همان لهجه غلیظ gفت: بله آقا، باید فکر کردن یاد بgیرند. pسره اصلا مثل دیوانه ها بود. بقیه pولش را هم نgرفت!
مرد موقر به راننده و مسافرها نgاهی انداخت. از حرف زدنش pشیمان شده بود. با خودش فکر کرد اgر جوانک ریشو مانده بود، هم صحبت به تری بود!
- – - – - – - – -
بریده هایی بود از “ارمیا”ی رضا امیرخانی. gوشیم منوی فارسی نداره و بابت همین ۴ حرفی رو که زبان عربی نداره با g و ch و p و zh میفرستم ناchرا.

========================================
120
گلبانگ: ...
http://golbang71.blogfa.com/post-159.aspx
ز. صبا-مرداد90
- الله اکبر. بسم الله الرحمن الرحیم.

چشمان مصطفا، ارمیا را بر خطوط کتاب ترجیح دادند اما چشم هایش مثل همیشه از نخستین در نماز ارمیا جلوتر نرفتند، یعنی نمیتوانستند. چگونه به آن چشمان نیمه باز مشکی مشکی می توانستی چشم بدوزی، زمانی که تو را نگاه نمیکند و افق دیدش جایی ماوراء تو و سنگر است؟ چگون چادر گل منگلی نگاهت را بر سجده ی ساده اش پهن می کردی، زمانی که شانه های ارمیا در سجده ی بی صدا می لرزید؟ مصطفا کتاب را بست، عینکش را درآورد و آن را با دست مالی که در میان لباس های خاکی اش به طرز عجیبی تمیز مانده بود، پاک کرد. یکی از شیشه های عینک لق شده بود. آرام گفت:

-موجی شده.

و بعد باز هم بی اختیار نگاهش ارمیا را و نمازش را به عینک ترجیح داد...


از "ارمیا" اثر استاد رضا امیرخانی

========================================
119
به سبک ایرونی: ماهی حلال گوشت
http://4-ironiya.blogfa.com/post-45.aspx
زهرا-مرداد90
به گيجي اطرافم كه نگاه مي كنم تكرار هر روزه ي آدم ها تكرار كارهايي به حد غريزه و عادت:خوردن...پوشيدن...عشق بازي... پوچ ام مي كند....تهي و خالي...آيا فقط همين....

ارميا را از توي قفسه كتابهايم بر ميدارم....

اميرخاني نوشته است:

علم مي گويد ماهي به خاطر دورشدن از آب به دلايل طبيعي مي ميرد....

اما هركس يكبار بالا و پايين پريدن ماهي را ديده باشدتصديق مي كند ماهي به خاطر آب خودش را مي كشد...

خشم...عجز...تنهايي.....اينها لغاتي علمي نيستند...

ارميا ماهي بي دست و پاي حلال گوشتي شده بود روي زمين....

كتاب را مي بندم....احساس مي كنم دارم ارميا مي شوم....



پ.ن:حوصله ام از دنبال بازي عقربه ها سر مي رود....چقدر از خدايم دور شده ام اين روزها در گير عبادت بدون(ب) هستم.....آري به نماز عادت كردم....ديگر كودك دبستاني 9ساله اي نيستم كه به عشق سجاده مي گوشود...و روزي كه عشق عادت شود انسان مرده است....



دلم مي خواست يكبار ديگر اورا

كنار خويش به ياد اولين ديدار مي ديدم

در چشم سياهش خيره مي ماندم...

دلم يكبار ديگر همچو ديدار نخستين پيش پايش دست و پا مي زد...

شراب اولين لبخند در جام وجودم هاي و هو مي كرد

غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو مي كرد....

دلم مي خواست دست عشق چون روز نخستين هستي ام را

زير و رو مي كرد.....
========================================
118
درد مشترک: تنهایی
http://faribatanha.blogfa.com/post-2.aspx
ستاره-خرداد90
علم میگوید ماهی بخاطر دور شدن از آب به دلایل طبیعی میمیرد.اما هرکس یک بار بالا و پایین پریدن ماهی را دیده باشد تصدیق میکند که ماهی از بی آبی به دلیل طبیعی نمیمیرد.

ماهی بخاطر آب خودش را میکشد.ارمیا ماهی بی دست و پای حلال گوشتی شده بود روی زمین.

کتاب ارمیا از رضا امیرخانی.

درسته داستان کتاب راجع به جنگ و انقلاب بود اما شخصیت ارمیا آدمو وادار به فکر میکرد.ارمیارو درک میکردم وقتی با دیگران حرف میزد اما بقیه حرفاشو نمیفهمیدن.تنهایی یعنی مثل ارمیا شدن.طوری که جز خودت دیگریی نباشه که درکت کنه.


========================================
117
حیات غفلت رنگین یک دقیقه‌ی حواست: به نام خدا که نوریست به نام امید
http://kuleposhti90.persianblog.ir/post/10/
پانته آ فارسیان-تیر90
ارمیا شده ام...

این روزها حس و حال ارمیا را دارم

شده ام مثل آنهایی که چند سال می جنگند برای هدفی والا

و جنگ وسیله ای می شود برای کمال...

آنوقت سلاح گرم و سرد می شود ابزار سلوک!

دستاورد هایش هم کم نیست

میرسند به خود حقیقی...به وجود "اصل"ای که آفریده شد و هبوط کرد

می شوند انسان آرمانی خدا یا همان انسان کامل

و از هفت وادی سلوک می گذرند،از راهی دیگر...

پله های "من" را پایین می آیند تا مرز هیچ شدن

شهید آوینی می گوید:هنر آن است که بمیری پیش از آنکه بمیرانندت

و آنها هنرمند بودند و هنرشان این بود

نمی دانم چه شد که رسیدم به ارمیا

رسیدم به تمام حس هایش...همانقدر خیلی لذت ها برایم بی معنی شد

مثل او از دیدگاه و افکار آدم ها فاصله گرفتم

از همه جدا افتادم و تحمل سخت شد

این که نیمی از آدمها در سطح زندگی می کنند...این که حقیقت را نمی دانند و در پی یافتنش هم نیستند

و فکر که باید پرنده ای شود و سراسر هستی را پرواز کند

اسیر می شود در خانه ی تن...در قفس سطح

یک سو شدنش با ندای قلب که بماند...

قسمتی از ارمیا:
علم می گوید ماهی به خاطر دور شدن از آب به دلیل طبیعی میمیرد
اما هر کس یکبار بالا و پایین پریدن ماهی را دیده باشد تصدیق میکند
که ماهی از بی آبی به دلیل طبیعی نمی میرد
ماهی به خاطر آب خودش را می کشد!
خشم...عجز...تنهایی
اینها لغاتی علمی نیستند
ارمیا ماهی بی دست و پا و حلال گوشتی شده بود روی زمین!

شاید خیلی دیر باشد برای معمولی شدن

برای دوباره معمولی شدن!

اینکه جهت فکرت گاهی هزار سال نوری از بقیه دور می شود

سخت است...خیلی سخت
زندگی را مشکل می کند...بودن را هم.
پ.ن:نمی دانم چه شد که به جنگ رسیدم و فکرم به اینجا رسید
اما رسید...پس من هم نوشتم

(ارمیا یکی از کتاب های رضا امیر خانی)

========================================
116
تاریخ شفاهی جنگ، مجله پنجره: قطع نامه کجا بودید؟
http://tarikhirani.ir/Modules/News/Phtml/News.PrintVersion.Html.php?Lang=fa&TypeId=4&NewsId=1075
زهرا کریم میان-مرداد90

چند دقیقه بیشتر به اذان مغرب نمانده، با عجله در میان صفحات دفترچه تلفن بهدنبال نام «رضا امیرخانی» می‌گردم. بوق آزاد و الو... بفرمایید. خودم را که معرفی می‌کنم، صدا از آن طرف خط می‌گوید: «من اینطوری مصاحبه نمی‌کنم»، با عجله و از ترس اینکه مکالمه قطع شود! پاسخ می‌دهم: من فقط یک سؤال دارم، اجازه بدهید بپرسم، بعد قطع کنید. با خندهای آرام جواب می‌دهد: بفرمایید. با طرح سؤال، پاسخ می‌شنوم: «ارمیا» مربوط به حال و هوای‌‌ همان زمان است.

========================================
115
حریم یاس: شرایط هر فرد را باید با حال او مقایسه کرد
http://harimeyas.com/1390/04/5878.html
حمید داوودآبادی-تیر90
کتاب­های احمد دهقان، داوود امیریان، رضا امیرخانی را خوانده‌­ام. از کتاب “ارمیا” ی رضا امیرخانی خوشم آمد، چون مثل مصطفی بود.
========================================
114
برنا: ارمیا ماهی بی و دست پای حلال گوشتی شده بود روی زمین
http://www.bornanews.com/Pages/News-63436.aspx
...-تیر90
باشگاه جوانی برنا/ ارمیا، نخستین كتاب رضا امیرخانی است كه در سال 1372 منتشر شد و تاكنون به چاپ چهارم رسیده است. نام كتاب از شخصیت اصلی آن وام گرفته شده، پسری كه سال‌های پایانی جنگ ایران و عراق را در جبهه گذرانده و پس از قبول قطعنامه به تهران بازگشته است تا زندگی را ادامه دهد. نحوه زندگی اجتماعی پس از جنگ برای او كه سال‌ها در شرایط متفاوتی زندگی كرده، بسیار دشوار است. به همین دلیل تصمیم می‌گیرد از تهران به شمال كشور سفر كند تا در تنهایی به مسائلی كه در این مدت با آن‌ها دست به گریبان بوده بیاندیشد.


علم می‌گوید ماهی به خاطر دور شدن از آب، به دلایل طبیعی می‌میرد. اما هر کس یک بار بالا و پایین پریدن ماهی را دیده باشد، تصدیق می‌کند که ماهی از بی‌آبی به دلیل طبیعی نمی‌میرد. ماهی به خاطر آب خودش را می‌کشد! خشم... عجز... تنهایی ... این‌ها لغاتی علمی نیستند. ارمیا ماهی بی‌دست و پای حلال گوشتی شده بود روی زمین.


"چشمان مصطفی، ارمیا را بر خطوط کتاب ترجیح دادند اما چشم هایش مثل همیشه از نخستین در نماز ارمیا جلوتر نرفتند، یعنی نمی‌توانستند. چگونه به آن چشمان نیم‌باز مشکی مشکی می توانستی چشم بدوزی زمانی که تو را نگاه نمی کند و افق دیدش جایی ماوراء تو و سنگر است؟ چگونه چادر گل‌منگلی نگاهت را بر سجده ساده ‌ش پهن می‌کردی، زمانی که شانه‌های ارمیا در سجده بی صدا می‌لرزید؟"

"فریاد ارمیا سنگر را لرزاند درد کمر را فراموش کرد. با دو خیز خودش را به مصطفی رساند. چشم‌هایش به تاریکی عادت کرده بود. مردمک چشم ارمیا، از ترس بود یا از شک آنی، در کاسه چشمش جا نمی‌شد. سر مصطفی را با دست بالا آورد احساس کرد الان است که سرش جدا شود. اگر نور به اندازه کافی بود دستی را که با آن کمر مصطفی را گرفته بود از روی سینه و از داخل گشادگی راه عبور ترکش می‌دید."

"زمستان 66 بود یک روز بعد از ظهر مامان شهین متوجه بسته لباسی شد که ارمیا در دست داشت. ارمیا از دانشگاه به خانه آمده بود مامان شهین از اینکه ارمیا برای خودش لباس خریده خوشحال بود. ارمیا هر چند همیشه خوب لباس می‌پوشید اما هیچ‌وقت برای سر و وضع ظاهری خود چیزی نخریده بود. مامان شهین از این پوست انداختن ارمیا خیلی خوشحال شد. مامان شهین خوب به خاطر می‌آورد زمستان 66 را. صبح یکی از همین روزها ارمیا لباس‌های ارزانش را پوشیده بود به مسجد رفته بود و برای رفتن به جبهه در بسیج آن مسجد جنوب شهر ثبت نام کرده بود. مامان شهین از این لباس ها هم مثل آن لباس های خاکی می‌ترسید!"


========================================
113
تکامل: مات و مبهوت
http://ias.blogfa.com/post-62.aspx
یاس آسمونی-خرداد90
این روزها کتاب ارمیا نوشته رضا امیرخانی را می خوانم!
چند بار خواستم کتاب را ببندم و نخوانم بقیه اش را. ولی جالب این است که یک حسی نگذاشت و نمیگذارد. نیمه های داستانم آنجایی که ارمیا مات و مبهوت بر میگردد به شهر و بعد از پنج ماه جبهه، میرود دانشگاه.
منم بعد از 9 ماه به شهر برگشته ام ...
کتاب ارمیای امیرخانی تمام شد. دیشب کتاب من ِ او را شروع کردم.
از دیروز ظهر تا حالا از اشتباهات بامزه ی خودم میخندم.!
امروز صبح به آن دوران تاریک وحشتناک فکر می کردم، گذشت و چه سخت گذشت آن کابوس...

========================================
112
شما که غریبه نیستید: من می‌نویسم از تو و از لحظه های عمر
http://maanii.blogfa.com/post-10.aspx
مانی-تیر90
دست و پا میزنم وسط این ظلم مقدس که هدیه جمهوری اسلامی وخانوادمه و آب میشم از سختی ها و دوری تو واینکه دارم ازت دور میشم

منو از این عذاب رها نمیکنی....کنارمی به من نگا نمیکنی......تمومه قلب تو به من نمیرسه ...همین که فکرمی برای من بسه...

شده ام ماهی بدون آب وسط این ازمایشگاه واین نظام دروغگو ....

پی نوشت:

وقتی ماهی از آب جدا می شود و روی زمین بیافتد، تازه زمینی که آرام تر از دریا است، شروع می کند به تکان خوردن.

ماهی دست و پا ندارد(!) وگر نه می شد نوشت که به نحو ناجوری دست و پا می زند. تنش را به زمین می کوبد. ماهی به اندازه طول بدنش از زمین بالاتر می رود و دوباره به زمین می خورد. ستون مهره هایش را خم و راست می کند. مثل فنر از جا می پرد. با سر و دمش به زمین ضربه می زند. به هوا بلند می شود. با شکم روی زمین می افتد و دوباره همین کار را دنبال می کند. اگر حلال گوشت باشد و فلس داشته باشد در طی این بالا و پایین پریدن ها مقداری از فلس هایش از پوست جدا می شود و روی زمین می ماند البته بعضی ماهی‌گیرها اشتباه می کنند و روی شکم ماهی سنگ می گذارند تا بالا و پایین نپرد(!)

علم می گوید ماهی به خاطر دور شدن از آب به دلایل طبیعی می میرد. اما هرکس یک بار بالا و پایین پریدن ماهی را دیده باشد تصدیق می کند که ماهی از بی آبی به دلیل طبیعی نمی میرد. ماهی به خاطر آب خودش را می کشد. خشم، عجز، تنهایی، خفقان… اینها لغاتی علمی نیستند. ارمیا ماهی بی دست و پای حلال گوشتی شده بود روی زمین!”
========================================
111
پررنگ: ارمیا و انقطاع
http://porrang7.blogfa.com/post-36.aspx
ن فاطمه-تیر90
کلن نوشته های آقای رضا امیرخانی رو دوست دارم!

همه چیزشو...حسش...رسم الخطش...نوع نگارشش...موضوعاتش...تکرار جمله هاش...

امروز ارمیا رو خوندم،از اولین کتاباشونه،عجیب هوایی شدم!

انقطاع از سطر سطرش میبارید و من...

الان حسم یه جوریه...آخه حسم قلقلکیه حسااابی...

...

"ارمیا ماهی بی دست و پای حلال گوشتی شده بود روی زمین!"...

"آقا کجا می آیی؟می آیی مصطفا را از قبر در بیاوری؟نه نیا،او از من خسته شده بود.نیا،اگر آدم بودیم،ما می آمدیم پیش تو.اگر ادم بودیم الان پهلوی مصطفا بودیم.آقا نیا،بیایی گردنم را می زنی.ولی بیا زجرش کم تر است.این جوری دارم زجرکش می شوم."...

"این جا انگار نه انگار جنگ شده!"...

"با چشم های سیاهش به کاووس نگاه کرد یادش نمی آمد به کسی " نه " گفته باشد.دیگر به کاووس نگاه نکرد ، سرش را پایین انداخت ، سرش را بالا گرفت این بار به نور علی چشم دوخت ، نور علی قلبش گرفته بود همان طور که به نورعلی نگاه می کرد "لا اله الا الله " گفت و خطاب به کاووس گفت : " می دانی کاووس! ما به جز توی " لا اله الا الله " ، دیگر هیچ جا نه نمی گوییم ، ما اصلا عادت نداریم به کسی نه بگوییم حقوقت مال خودت نخواستم پاشو برو پهلوی زنت...".

"دستانش مشت شده بودند. فریاد سعید او را به خود آورد: ارمیا، برگرد عقب. باید دفاع کنی.به خود آمد. گره دستانش باز شد. لبخندی روی صورتش نشسته بود. برگشت و به سعید نگاه کرد: از چه دفاع کنم؟"...

"مداح برای اولین بار برای خودش روضه می خواند و برای اولین بار بعد از ده پانزده سال از ته دل گریه می کرد. حالا دو صدا سکوت شب را بر هم می زد. گریه ی مداح و گریه حسینیه.داخل حسینیه ارمیا هنوز هم می گفت و بچه ها هم ضجه می زدند."...

"وقتي آب نيست، ماهي حتي اگر روي خاك‌هاي جنوب هم باشد، مي‌ميرد. بعضي ماهي‌گير‌ها روي بدن ماهي سنگ مي‌گذارند. ماهي زير سنگ كمتر تكان مي‌خورد. در جمعيت بودند آدم‌هايي كه احساس مي‌كردند زمين نرم زير پايشان، آرام شده است. هلي‌كوپتر حامل جنازه امام به زمين نشست.
_ اشهد ان لا‌اله الا انت."...

...

پی بنوشت:دوست داشتم این قسمت های کتاب رو بنویسم!

خوشحالم!

کلللی هم دست محدثه(خواهر زهرا!) درد نکنه بابت کتابش،دختر دوست داشتنی ایه مثل خواهرش برا جفتشون دعا کردم!
========================================
110
نت‌ساز: حرف‌های تکراری
http://netsaz.bloglor.com/post76.html
...-خرداد90
ارمیا آرام میان ساختمان های سرخ دانشگاه راه میرفت. چهره ها برایش ناآشنا بودند.دانشجوها خیلی آرام و متفکر قدم بر میداشتند،انگار علم تمام جهانیان زیر قدم شان است. البته برای ارمیا آن ها مثل زندانیانی بودند که برای هواخوری از سلول بیرون آمده باشند. چهره های خموده ای که انگار هیچ وظیفه ای جز درس خواندن ندارند. چهره هایی که اگر خارج دانشگاه را سیل می برد، از خواب بیدار نمی شدند.
این جا انگار نه انگار که جنگ شده!
بخشی از کتاب ارمیا نوشته رضا امیرخانی.
شاید شما خیلی با این متن موافق نباشید( بگین دانشجو وظیفش درس خوندنه) ولی مطمئنم که اینو قبول دارین که دانشجوهای قدیم وقتی میومدن دانشگاه یه شور و ذوقی داشتن و دانشگاه با دبیرستان براشون فرق داشت و اینقد مثله ما افسرده نبودن. انگار از چاله افتادن تو چاه(که وقتی از کلاس میایم بیرون انگار از زندان آزاد شدیم) البته نمیدونم شاید شما اینجوری نباشین خلاصه ما یه جوری شدیم که باید گفت دانشجو هم دانشجو های قدیم!!!!
دیگه این حرفا هم تکرای شده. اما چه کنیم. وبلاگ خالیست و منم چیزی برای گفتن ندارم جز غر زدن.
========================================
109
راه و ماه: طلسم کتاب
http://rahomah.blogsky.com/1390/03/26/
عین کاف-خرداد90
نباید ازینکه نه تنها کتاب جدید امیرخانی را نخریده بلکه علاقه ای هم به خریدنش ندارد سر به زیر  شود. باید سرش را مثل مرد بالا بگیرد و بگوید امسال اینقدر کارهای مهمی داشته که نمایشگاه کتاب رفتن وقت تلف کردنش بوده.
========================================
108
آخرش: معرفی رمان
akharesh.blogfa.com/post-19.aspx
حسین پورمحمد-خرداد90
علم می گوید ماهی به خاطر دور شدن از آب ، به دلایل طبیعی ، میمیرد . اما هر کس یک بار بالا و پایین پریدن ماهی را دیده باشد ، تصدیق می کند که ماهی از بی آبی به دلیل طبیعی نمی میرد . ماهی به خاطر آب خودش را می کشد ! خشم ... عجز ... تنهایی این هالغاتی علمی نیستند . ارمیا ماهی بی دست و پای حلال گوشتی شده بود روی زمین !
========================================
107
کتاب نما: مامور
http://ketab-nama.blogfa.com/post-12.aspx
حسین عالمی-خرداد90
شخصیت اصلی داستان جوانی است به نام «ایلیا» که شباهت زیادی با شخصیت «ارمیا» در داستان‏های رضا امیرخانی دارد.

«ایلیا» نویسنده‏ای است که داستان‏های زندگی و مبارزات پیامبران اولوالعزم را نوشته است. وقتی نوبت به نوشتن داستان پیامبر اسلام(ص) می‏شود ناشری به عشق پیامبر اسلام(ص) برای چاپ کتاب پیش‏دستی می‏کند و به سراغ «ایلیا» می‏رود. اما تا مدتی از «ایلیا» برای نوشتن داستان خبری نمی‏شود. کتاب «مامور» حوادثی است که برای این نویسنده و ناشر در راه نگارش داستان پیامبر اسلام(ص) پیش می‏آید.
========================================
106
ما خاموشیم تو حضور این همه نور: This is a useful GAP
http://openminded.blogfa.com/post-144.aspx
رند نظرباز-خرداد90
تمام رابطه هایی که دارم با هر قشری و هر سبک از آدمی زاد کمتر حرف در مورد خدمت رفتن با مدرک دانشگاهی زدم نه به خاطر نبود چنین آدم هایی در اطرافم ، نه اما یا جایی که اون افراد مشغول به خدمت بودن با من ارتباطی نداشته و یا زمان اونها به این ترتیب نبوده ، هم صحبت هام دوستانم بودند که با مدرک دیپلم رفتند و اعتقاد داشتند که نمی توان از زمان ها برای مطالعه استفاده کرد و تمامش به خستگی های ناشی از انجام فعالیت ها می انجامد ، سخنان دوستان در حال تحقق بود که توانستم با تقسیم خواب و استراحت در بین زمان ها توانستم مطالعه را در پادگان از سر گیرم ، 3 کتاب را در همین چند هفته خواندم ، یوسف آباد خیابان سی و سوم-سینا دادخواه ، اِرمیا-رضا امیرخانی ، به خاظر یک فیلم بلند لعنتی-داریوش مهرجویی.

هر سه رمان اما رمان های خوب و خوشمزه که اِرمیا به حال و هوای پادگان و جنگ نزدیک بود ، یوسف آباد و بخاطر یک فیلم هم نزدیک به نسل خودم و این سن و سال.

کتاب های دو قطبی که یک قطبش اِرمیا بود ، حرف از جنگ و دوستان جنگ و تاثیراتش بر انسان , بیرقی در مقابل روشن فکری و مدرنیته و به طور کل اینتلکتوئال و در طرف دیگر یوسف آباد رمانی از رابطه های نسل ما و افکارشان در مورد هم و رمان مهرجویی که باعث شد بیشتر دوسش داشته باشم که با این سن و سال چقدر خوب رمان برای نسل من می نویسد و همذات پنداری خیلی خوب و نوشتن راحت رابطه های بین دو نسل در این دو کتاب که از بوسه های رد و بدل شده شروع می شود و تا همکاری های کاری که صورت می گیرد در بین این نسل و همچنین یادآوری ظرفیت هایی که یک ایرانی باید در مواجه با جنس مخالف بروز دهد تا انگ عرب بودن نخورد و همچنین نقد های اجتماعی و جامعه شناختی ایرانی.

چندی خطی از هر کتاب که به نظرم خوشمزه آمد را در اینجا می نویسم شاید توانسته باشم تبلیغی در جهت فروش هر چه بیشتر این کتاب ها انجام داده باشم.

اِرمیا:

با چشم های سیاهش به کاووس نگاه کرد یادش نمی آمد به کسی " نه " گفته باشد.دیگر به کاووس نگاه نکرد ، سرش را پایین انداخت ، سرش را بالا گرفت این بار به نور علی چشم دوخت ، نور علی قلبش گرفته بود همان طور که به نورعلی نگاه می کرد "لا اله الا الله " گفت و خطاب به کاووس گفت : " می دانی کاووس! ما به جز توی " لا اله الا الله " ، دیگر هیچ جا نه نمی گوییم ، ما اصلا عادت نداریم به کسی نه بگوییم حقوقت مال خودت نخواستم پاشو برو پهلوی زنت".

رضا امیر خانی را همه اهل فن در تایید قملش برآمدند و کتاب هم برای انتشارات سوره مهر و قیمت هم 3300 تومان در سال 89 بوده.

========================================
105
لابیرنت(از پشت یک سوم): کتاب و دیگر هیچ
http://labynth.blogfa.com/post-209.aspx
k1-خرداد90
رضا امیرخانی هم مثل تمام نویسنده‌ها موافق و مخالفانی داره. من قلم امیرخانی رو دوست دارم و هربار هم که از کتاب‌هاش نوشتم یه سری از دوستانی یه کمی بدوبیراه بهم گفتند که من اونها رو واگذار کردم به پل صراط و خدایی که اون بالا نشسته! و اینبار سراغ ارمیا رفتم. کتابی که سال‌ها پیش امیرخانی نوشت و جزء کارهای اولیه‌‌ی این نویسنده است. خب شاید وقتی سن و سال نویسنده رو موقع نوشتن حدس بزنیم دیگه توقع زیادی از ارمیا نداشته باشیم.

ارمیا رو دوست نداشتم. کتابی که دو شقه شده. دو تکه‌ی کاملاً از هم جدا. قسمت اول که روزهای پایانی جنگ و برگشتِ ارمیا به شهر رو نشون میده برام قابل قبول بود و قسمت دوم بد بود و آخرهای داستان هم که به‌شدت شعاری.

ارمیا بی‌وتن رو خیلی بیشتر دوست داشتم. ارمیایی که سال‌ها از تموم شدن جنگ گذشته و حالا پخته شده و شهر و آدم‌ها و قواعد اجتماعی رو شناخته و حتی پا میذاره به ینگه دنیا ولی شخصیتِ ارمیای دانشجوی جبهه‌برو رو توی کتابی با همین اسم، دوست نداشتم.

ارمیا / رضا امیرخانی / انتشارات سوره مهر / 224 صفحه / 3300 تومن


========================================
104
خبرگزاری فارس: سایه از سر همه کم شده بود
http://www.farsnews.net/newstext.php?nn=9003143156
...-خرداد90
امام مثل بقيه نبود. با همه فرق مي‌كرد. امام مثل هوا بود. همه آن را تجربه مي‌كردند. به نحو مطبوعي، عميقاً آن را در ريه‌ها فرو مي‌بردند. اما هيچ وقت لازم نبود راجع به آن فكر كنند. هوا ماندني است.

امام دريا بود. ماهي حتي اگر نهنگ هم باشد، دركي از خارج آب ندارد. امام مثل آب بود. ماهي‌ها به جز آب چه مي‌دانند؟ تمام زندگي‌شان آب است. وقتي ماهي از آب جدا شود، روي زمين بيفتد، تازه زميني كه آرام‌تر از درياست، شروع مي‌كند به تكان خوردن. ماهي دست و پا ندارد! وگرنه مي‌شد نوشت كه به نحو ناجوري دست و پا مي‌زند. تنش را به زمين مي‌كوبد. گاهي به اندازه طول بدنش از زمين بالاتر مي‌رود و دوباره به زمين مي‌خورد. ستون مهره‌هايش را خم و راست مي‌كند. مثل فنر از جا مي‌پرد. با سر و دمش به زمين ضربه مي‌زند. به هوا بلند مي‌شود. با شكم روي زمين مي‌افتد و دوباره همين كار را تكرار مي‌كند.

اگر حلال گوشت باشد و فلس داشته باشد، در طي اين بالا و پايين پريدن‌ها مقداري از فلس‌هايش از پوست جدا مي‌شود و روي زمين مي‌ماند، البته بعضي ماهي‌گير‌ها اشتباه مي‌كنند و روي شكم ماهي سنگ مي‌گذارند تا بالا و پايين نپرد! علم مي‌گويد ماهي به خاطر دور شدن از آب، به دلايل طبيعي، مي‌ميرد. اما هر كس يك بار بالا و پايين پريدن ماهي را ديده باشد، تصديق مي‌كند كه ماهي از بي‌آبي به دليل طبيعي نمي‌ميرد. ماهي به خاطر آب خودش را مي‌كشد! خشم، عجز، تنهايي، خفه‌قان ... اينها لغاتي علمي نيستند.

همه همين طور بودند. اگرچه در گفت‌وگوها اسمي از امام برده نمي‌شد، اگرچه در بسياري جاها فقط تصوير كاغذي‌اش حضور داشت، اگرچه خيلي از جاها فقط پاي جمله‌اي اسمش را نوشته بودند، اما همه جا حضور داشت. خيلي چيزها بدون اسمش هيچ معني‌اي نداشت. جبهه، خط مقدم، بسيجي و حتي چيز‌هاي بزرگتر مثل انقلاب.

امام براي آنهايي كه دوستش داشتند، يك حضور دائمي نامحسوس بود. وقتي امام مي‌گفت «من بازوي شما را مي‌بوسم.»
گرمايي از بازوي چپ تا قلب هزاران هزار بسيجي جريان پيدا مي‌كرد. اين گرما وجود داشت. انگار كه امام بازوي تك تك آنها را بوسيده باشد. حال آنكه بسياري از آنها هيچ وقت امام را نديده بودند. بسيجي بدون امام معني نداشت.
وقتي وجود آدم تا اين درجه به وجود ديگري وابسته باشد، هيچ وقت در مورد وجود ديگري فكر نمي‌كند. كسي باور نمي‌كرد امام بميرد. به فكر كسي هم نمي‌آمد كه امام مي‌ميرد. مرگ امام در مخيله هيچ كس نمي‌گنجيد و از اين رو بود كه پس از اعلام خبر مرگ، همه گيج بودند.

در هنگام پذيرش قطعنامه كه اپوزيسيون‌ها از به هدر رفتن نيروي نهفته جوانان مي‌گفتند، هنگامي كه بسيجي‌ها بدون‌ دليل واضحي ناراحت بودند، وقتي كه مردم، همه گيج بودند، طبقه بورژوا مشغول پرتنش‌ترين معاملات اقتصادي بودند. پشت آنها را مرگ صدها هزار نفر هم نمي‌لرزاند! اما حالا مرگ يك نفر زاويه ديد آنها را عوض كرده بود. همه گيج بودند. وقتي خبر مرگ امام را مي‌شنيدند، باور نمي‌كردند.

خيلي‌ها سعي مي‌كردند خود را ناراحت نشان ندهند. چرا كه نظام سياسي اجتماعي فقط يك زمينه است براي فعاليت اقتصادي، اين زمينه هرچه باشد، تفاوتي ندارد، اگر زياد رنگ عوض كند، فعاليت‌هاي اقتصادي متنوع‌تر مي‌شود. اگر ثابت باشد، سود را بايد در كارهاي بلند‌مدت اقتصادي جست‌وجو كرد.

همه مي‌دانستند با مرگ امام اين زمينه تكان نمي‌خورد اما چيزي فراي زمينه عوض شده بود. زمين تكان مي‌خورد. اين تكان حتي اين طبقه را هم گيج كرده بود. همه گرفته و ناراحت بودند. حتي آنهايي كه با امام هيچ رابطه‌اي نداشتند. اندوهي غريب در چهره مردم ريشه دوانده بود كه به يقين از ترس براي آينده نبود. ايراني‌ها هيچ وقت آينده‌نگر نبوده‌اند. وقتي پدر يك خانواده مي‌ميرد، اندوه بر همه مستولي مي‌شود. فرق پدر با بقيه شايد در بزرگتر بودن است. اين اندوه براي همه يكسان است. پسر چه عاشق پدر باشد و چه نباشد، اندوهگين مي‌شود. پسر حتي اگر كينه پدر را به دل داشته باشد، در مرگ پدر افسرده مي‌شود. بزرگتر چيزي مثل سايه است. بي‌سبب نيست كه به مثل مي‌گويند «خدا سايه بزرگتر را از سر كسي كم نكند.»

سايه از سر همه كم شده بود. بورژوا، فئودال، اپوزيسيون، انتلكتوئل، معدن‌چي، بسيجي، چپي، راستي، هيچ كدام فرق نمي‌كردند. سايه بزرگتر از سر همه كم شده بود. اين بار كسي از دريا ماهي نگرفته بود. از ماهي، دريا را گرفته بودند.
ماهي‌ها حلال گوشت و حرام‌ گوشت، همه به نحو تأثربرانگيزي بالا و پايين مي‌پريدند. ستون فقرات‌شان را خم مي‌كردند. مثل كمان. بعد عين تير كه از چله رها مي‌شود، با سر و دم‌شان به زمين ضربه مي‌زدند و به هوا پرتاب مي‌شدند. دوباره با شكم به زمين مي‌خوردند و اين كار مرتب تكرار مي‌شد!!!

امام رفت. سيل انسان‌ها به سمت بهشت زهرا (س) در حركت بودند. جمعيت از در و ديوار مي‌جوشيد. آنقدر تعداد آدم‌ها زياد بود كه از هر طيف و گروهي مي‌شد نمونه‌اي پيدا كرد. زن‌ها، مرد‌ها و بچه‌ها، همه و همه به سمت بهشت زهرا مي‌رفتند؛ هر كس با هر وسيله‌اي كه داشت، در وانت‌ها و كاميون‌ها آنقدر آدم سوار شده بود كه از آنها فقط يك حجم انساني در حال حركت پيدا بود. از اندازه اين حجم انساني معلوم مي‌شد كه وسيله نقليه، اتومبيل سواري است يا وانت است و يا كاميونت.

البته اين حجم انساني با همان سرعتي جلو مي‌رفت كه ساير آدم‌ها پياده مي‌رفتند. قيافه‌ها متنوع بودند. از هر قماش و دسته‌اي. زني با چادري مشكي كه لكه‌هاي قوه‌اي خاك روي چادرش مشخص بود. جواني كه هنوز مو به صورت نداشت. با پيراهني مشكي و شالي سبز. پيرمردي كه به يك دستش عصا بود و با دست ديگرش به سختي عكس اما مرا بالا گرفته بود. كودكي كوچك كه انگار پدر و مادرش را گم كرده بود. بي‌خيال و بدون توجه به جمعيت، و جمعيت هم بي توجه نسبت به او. كودك مي‌خنديد و در عرض جمعيت راه مي‌رفت. سه چهار جوان با لباس سربازي. سرباز اولي به سرباز دومي چيزي گفت و خنديد. دومي جوابش را نداد. خيره نگاه مي‌كرد.

مردي روي ويل‌چير نشسته بود. احتمالا از جانبازان جنگ بود. ضجه مي‌زد. انگار نه انگار كه اين همه آدم او را نگاه مي‌كنند. انگار نه انگار ه سرباز دومي هم او را نگاه مي‌كند. پيرزني چادر نمازش را به كمرش گره زده بود. به تركي بلند بلند چيزي را فرياد مي‌زد و مي‌رفت. لحنش به دعوا مي‌زد. مردي بلند‌قامت و موقر، حدوداً پنجاه ساله، كت و شلوار سياه، پيراهن تميز سفيد، كروات سياه، دست در دست زنش كه مانتوي سياه پوشيده بود؛ زنش عينك آفتابي زده بود. مانتوي سياه زن، گلي شده بود.

چند مرد نزديك به سي سال، پيرمردي هم با آنها بود. از بقيه تندتر راه مي‌رفتند. دست هم را گرفته بودند و مي‌دويدند. انگار تلوتلو مي‌خوردند. دوتاشان لباس فرم سياه پوشيده بودند. همه‌شان دور گردن چفيه انداخته بودند. مردي جوان با هم سر و كودكش. كودك مي‌خنديد و منتظر نگاه محبت‌آميز پدر و مادر بود. اما پدر و مادر حتي براي خنده كودك هم مي‌گريستند. موتور‌سواران خيلي سريع از بين مردم مي‌گذشتند. بي‌توجه به شلوغي و احتمال برخورد با آدم‌ها. دو تركه يا سه تركه. اگر كسي يك نفري سوار موتور بود، اولين نفري كه او را مي‌ديد به سرعت پشت موتور مي‌پريد. صاحب موتور اعتراضي نمي‌كرد. هيچ كس احساس مالكيت نسبت به چيزي نداشت. راه براي اتومبيل‌ها بسته شده بود. مردمي كه اتومبيلش جلو صف اتومبيل‌ها بود، از ماشين پياده شد. صورت گوشت‌آلودي داشت. سر كچلش سرخ شده بود. عرق كرده بود. با آن سبيل‌هاي پرش، قيافه‌اش به كاسب‌ها مي‌خورد.

از ماشين پياده شد. بدون توجه به بوق ماشين‌هاي پشتي، شروع كرد به دويدن ميان جمعيت، انگار مي‌خواست قبل از همه به بهشت زهرا برسد. هراسان بود. چند نفر ماشينش را به طرف كنار خيابان هل دادند. كسي پشت فرمان ننشسته بود. ماشين در جوي آب كنار خيابان افتاد و متوقف شد. هلي‌كوپتر‌ها آنقدر زياد شده بودند كه پروازشان مثل پرواز دسته‌هاي كلاغ، براي مردم عادي بود. گاهي در ارتفاع پايين پرواز مي‌كردند. به نظر مي‌آمد كه به درخت‌هاي اطراف خيابان گير مي‌كنند. يكي در اين ميانه بستني مي‌فروخت. مردم براي بچه‌هايشان بستني مي‌خريدند. بچه‌ها خيلي كيف مي‌كردند. در اين گرما بستني مي‌چسبيد. بچه‌هايي كه به سن عقل رسيده بودند، بستني را مي‌خوردند اما رضايت‌شان را مخفي مي‌كردند. خانه‌هايي كه اطراف خيابان بودند، درهاي‌شان باز بود. از بيشتر خانه‌ها شلنگ‌هاي آب را بيرون آورده بودند. كودكان و گاهي هم بزرگتر‌ها، آب را به سمت بالا مي‌پاشيدند. آب مثل قطرات ريز باران روي سر مردم فرود مي‌آمد. هوا گرم بود. انگار از هرم گرمايي بود كه از نفس جمعيت بيرون مي‌زد.

بوي گلاب و دود و خاك با هم مخلوط شده بود. سر و صدا زياد بود. اما كسي به آن توجهي نداشت. گاه‌گاهي برخلاف مسير جمعيت، آمبولانسي با چراغ‌هاي روشن مي‌آمد. حتي صداي گوش‌خراش آژيرش، مردم را از جلو راهش دور نمي‌كرد. انگار جلوتر كه شلوغ‌تر مي‌شد، بعضي غش مي‌كردند يا زير دست و پا مي‌ماندند. روي موتور آمبولانس يكي با روپوش سفيد هلال احمر نشسته بود.
_ داداش برو كنار! برو كنار! مريض داريم، آقا برو كنار!

تا سپر آمبولانس ضربه‌اي آرام به مردم نمي‌زد، كسي از سر راهش كنار نمي‌رفت. راننده آمبولانس چيزي نمي‌ديد. مردي جوان با روپوش هلال احمر روي موتور نشسته بود و جلو چشمانش را گرفته بود؛ البته اگر چيزي هم مي‌ديد، فرق زيادي نمي‌كرد. آمبولانس فشار مي‌آورد. جنگ تكنولوژي با آدم‌ها. آدم‌ها موفق‌تر بودند. اگر لطف نمي‌كردند و كنار نمي‌رفتند، زور آمبولانس به آنها نمي‌رسيد.

يك هواپيماي سم‌پاشي در مخزنش آب ريخته بود و روي خيابان‌هاي پهن منتهي به بهشت زهرا آب مي‌پاشيد. اين يكي را خيلي‌ها با دست نشان مي‌دادند. قيافه‌ها غريب بود. نوعي بهت در چهره‌ها بود كه جلو نمايش اندوه را گرفته بود. با خودشان حرف مي‌زدند. بعضي‌ها هم ساكت مي‌دويدند. خيلي‌ها انگار جلو با كسي قرار داشته باشند، مي‌دويدند. وقتي تنه‌شان به تنه جلويي مي‌خورد، جلويي به آنها راه مي‌داد. مي‌دانستند بعضي عجله بيشتري دارند. جواني به سرش گل زده بود. رنگ قهوه‌اي روشن روي موهاي سياه. بعضي‌ها پرچم و كتل‌هاي محرم را به دست گرفته بودند. سياه و سبز و قرمز. سر و صداها زياد بود. يكي از پشت بلند‌گوي ماشين دولتي شعار مي‌داد. كسي حال نداشت جواب بدهد. شعار عينيت يافته بود. هيچ كس به حرف ديگري گوش نمي‌داد.

_ ايران در به در شده، بسيجي بي‌پدر شده.
_ امام رفت.
_ آقا حالا چي مي‌شود؟ كسي مي‌آيد رو كار؟ نظام چي مي‌شود؟
_ خدا بزرگ است. اين انقلاب نمي‌خورد زمين.
_ خدا خودش نگه دارد.
_ هيچ كس نمي‌تواند جاي امام را بگيرد.
_ ما هر چه داشتيم، از امام داشتيم.
_ عزا عزاست امروز، روز عزاست امروز، خميني بت‌شكن پيش خداست امروز،
مهدي صاحب‌زمان صاحب عزاست امروز.
_ آقا كوچولو، بابا مامانت كجا هستند؟ برو دستشان را بگير.
_ بابام شهيد شده آقا! من خودم بزرگم.
_ خميني من سه تا پسر داده بودم برايت. حالا كجا رفتي؟ خميني من را هم با خودت ببر.
_ بي‌پدر شديم. من بابام پانزده خردادي بود. الان 68 آن موقع 42 بوده. 25 سال. من هم 25 سالم است. من بابام را نديده بودم. مردم! تو اين مدت من به همه مي‌گفتم، من بابا دارم. حالا باباي من هم مرده، دوباره مرده!
_ آي آقا موا...
حرفش را خورد. پاي مصنوعي جانبازي جدا شده بود. جواني كمك كرد تا از ميان جمعيت پار را بردارد.
_ آقا اين اطراف، دور همين بهشت زهرا كه آقا را خاك مي‌كنند، الان آدم بيايد زمين بخرد. بعداً كافه بزند و رستوران و چه مي‌دانم... بازار، اينجا زيارتي مي‌شود عزيز دلم. اين جا گنبد و بارگاه درست مي‌كنند. حالا ببين. همين زمين‌هاي شخم خورده، حالا مي‌شود خدا تومن. كسي كه در كنارش بود حتي سري هم تكان نداد.
_ يك دقيقه بايست، بگذار من اين را بكشم كنار. د بابا صبر كن. مذهب داشته باش. غش كرده. بايست!
_ اي امام. من نمي‌گذارم خاكت كنند. امام نمرده. امام نمي‌ميرد بي‌ناموس‌ها! از دهان جوان غش كرده كف مي‌ريخت.
_ يا ايتها‌النفس المطمئنه. ارجعي الي ربك راضيه مرضيه ...
لند كروز سپاه كه از بلندگويش صداي قرآن مي‌آمد، به سختي عبور كرد.
_ خودت گذاشتي رفتي، نگفتي چه به سر ما مي‌آيد؟
_ نترس برادر، هستند. اين انقلاب مال اسلام است. خود خدا نگهش مي‌دارد. مگر مي‌شود خون اين همه شهيد از بين برود؟
_ خدا خودش نگه دارد.
_ بي‌بي‌سي امروز صبح گفت تو ايران جنگ قدرت است. تو جماران جنگ است الان.
_ بي‌بي‌سي غلط كرد با تو! كدام جنگ؟ قدرت چيست ديگر؟ اين همه آدم اين جاست. جنگ اگر بشود، به اسم علي قسم، جرشان مي‌دهم. اصلاً كي با كي جنگ مي‌كند؟
_ نه بابا، جنگ كه نه. از قبل فكرها شده بوده. ببين اصلاً انگاري‌ جاي دفن هم مشخص شده بود. الان رهبر تعيين كردند. آقاي خامنه‌اي مثل شير ايستاده.
_ حالا مي‌بينيم!
_ بايست ببين.
_ حالا اما مرا چه جوري مي‌آورند؟
_ يك ماشين‌هايي بود تو مصلا، كاميون مانند. با آن مي‌آورند جنازه را.
_ از كجا رد مي‌شود؟ دو تا راه كه بيشتر نيست، هر دو تاش ...
_ نه آقا با هلي‌كوپتر مي‌آورند.
_ پس تشييع چي مي‌شود؟ بالاخره سنت است، مستحب است.
_ پس اين همه آدم آمدند تشييع عمه من؟ ثوابش مي‌‌رسد به آقا.
_ اصلاً نمي‌شود تشييع كرد.

سه‌شنبه 16 خرداد 68 بود. هوا گرم بود. از بالا، فقط ساختمان‌ها معلوم بودند، درخت‌ها و تيرهاي برق، بقيه زمين همه جا سياه بود. جاده‌هايي كه به بهشت زهرا منتهي مي‌شد، مثل يك نوار سياه مشخص بودند. قرار بود او را در بهشت زهرا دفن كنند. زميني را در شرق بهشت زهرا براي دفن امام آماده كرده بودند.
زمين خاكي بود. هنوز هيچ تأسيساتي در زمين مستقر نشده بود. ضلع غربي زمين به بهشت زهرا مي‌خورد. ضلع شمالي‌اش هم ابتداي اتوبان تهران قم بود.

زمين وسيع بود و خاكي. اينكه يك شبه اين زمين را به نوعي محصور كنند و دورش ديواري درست كنند، كار ساده‌اي نبود. دورتادور محلي را كه قرار بود امام دفن شود، با كانتينر و اتاقك‌هاي پيش‌ساخته محصور كرده بودند. چهار جرثقيل بزرگ از شب تا صبح كانتينرها را دور هم قرار مي‌داده‌اند. منطقه‌اي به اندازه يك هكتار را محصور كرده بودند. تنها راه ورودي، فاصله‌اي بود بين دو كانتينر، تقريبا به طول يك كانتينر. حدود ده دوازده متر. كانتينرها را دو تا دو تا روي هم گذشته بودند تا جمعيت نتوانند روي كانتينر بيايند. در حقيقت با كانتينر‌ها ديواري دو طبقه ساخته بودند. كانتينرها بدون درز به هم چسبيده بودند.

كانتينر‌ البته هيچ جاي دستي براي بالا رفتن ندارد. ولي روي كانتينر‌ها مملو از جمعيت بود. سقف چند تا از كانتينرها بريده بود. سقف كانتينر تحمل بار ندارد. هرچقدر كف كانتينر را محكم مي‌سازند، سقفش را سبك‌تر مي‌گيرند. تراكم زياد انسان‌ها روي ديوار اين منطقه محصور شده، روي سقف كانتينرها، سقف را كه از جنس ورق آهن بود، مثل كاغذ پاره كرده بود. آدم‌ها مثل اشيايي بي‌جان به داخل كانتينر ريخته بودند. داخل منطقه محصور شده كه احتمالا قرار بود خلوت باشد، تا مراسم تدفين در آرامش انجام شود، از جمعيت پر بود.

ماموراني كه براي حفظ نظم و جلوگيري از هجوم جمعيت، زنجيري انساني تشكيل داده بودند، خودشان از همه زودتر اين زنجير را پاره كردند. همان دوازده متر راه ورودي كافي بود تا سيل جمعيت به داخل منطقه محصور شده بيايند. سيل جمعيت به عرض شايد صدها متر مي‌خواستند از اين ده متر به داخل منطقه محصور شده راه پيدا كنند. همه به دليل نامعلوم مي‌خواستند به داخل اين منطقه بيايند.

حسي غريب در مردم، آنها را مجبور مي‌‌كرد كه از دفن امام جلوگيري كنند. هلي‌كوپتر حامل تابوت روي سر جمعيت آنقدر پايين مي‌آمد كه به نظر مي‌رسيد ملخ دمش با سر و دست مردم برخورد مي‌كند. هلي‌كوپتر سعي مي‌كرد جمعيت را بترساند و فراري دهد. اما جمعيتي كه سال‌ها با جنگ و موشك و هواپيما مثل يك واقعه طبيعي برخورد كرده بود، از يك هلي‌كوپتر نمي‌ترسيد. جمعيت مانع فرود هلي‌كوپتر مي‌شدند.

هلي‌كوپتر شايد تا يك متري به زمين نزديك مي‌شد. مردم خم مي‌شدند. روي زمين دراز مي‌كشيدند. اما اجازه نمي‌دادند تا هلي‌كوپتر روي زمين بنشيند. اين صحنه چندين بار تكرار شد. شايد هيچ كس دليل عقلاني براي اين ممانعت نداشت! اما همه كارها عقلاني نيستند. اعداد وقتي از مقادير محسوسي بيشتر مي‌شوند، ديگر هيچ مفهومي را منتقل نمي‌كنند. صدها هزار نفر آدم با يك ميليون با ده ميليون خيلي تفاوت ندارند. هيچ كس اندازه دريا را بر حسب تعداد قطره‌ها نمي‌گويد. دريايي از آدم. اگرچه دريا را از ماهي‌ها گرفته بودند. ماهي‌ها خود دريا شده بودند. دريا موجي غريب داشت. بلند و توفنده. آدم‌ها را به ديواره كانتينر‌ها مي‌زد. بعضي روي زمين مي‌افتادند. آدم‌هاي ديگر بلافاصله روي شان را پر مي‌كردند.

نزديك بهشت زهرا خاك‌ها مثل خاك‌هاي جنوب مي‌شوند. خاك‌هاي بهشت زهرا مثل خاك‌هاي جنوب‌اند. اين شايد به خاطر به خاك سپردن بعضي آدم‌ها در بهشت زهرا باشد. آدم‌هايي كه گوشت و پوست و استخوان‌شان از خاك‌هاي جنوب ساخته شده است! بوي خاك‌هاي جنوب را همه حس مي‌كردند. خاصه آنهايي كه لباس‌هاي خاكي و سبز تنشان بود. خاصه آنهايي كه با ويلچير آمده بودند. آدم‌ها آنقدر به هم فشرده شده بودند كه جايي براي عبور ويلچير نبود.

سر و صداي ملخ هلي‌كوپتري كه در ارتفاع پايين پرواز مي‌كرد، همه را به خود آورد. نگاه‌ها به سمت هلي‌كوپتر كه از دور مي‌آمد جلب شد. جنازه امام! جنازه را با هلي‌كوپتر مي‌آورند. هلي‌كوپتر آنقدر نزديك زمين بود كه گردبادي از خاك را به هوا بلند كرد. انگار طوفاني از خاك‌هاي جنوب همه جا را تيره و تار كرده بود. هلي‌كوپتر به داخل محدوده محصور شده رفت. ديگر فقط صدايش به گوش مي‌رسيد. طوفان خاك‌هاي جنوب وقتي فروكش مي‌كند، اثري از جنوبي‌ها باقي نمي‌ماند. جمعيت در حركتي بي‌امان به سمت ديواره حركت كرد.

مي‌دويد، هروله مي‌كرد. اگرچه قدمي هم جلو نمي‌رفت! جمعيت در يك حركت پيوسته مثل يك سنگ يكپارچه جلو مي‌رفت. حركت آدم‌ها به طرزي ناخودآگاه به سمت راه ورودي منطقه محصور جهت گرفته بود. هلي‌كوپتر تا روي سر جمعيت پايين آمده بود. ميلي غريب همه را به داخل محدوده محصور مي‌كشاند. ديگر حتي قدمي هم جلو نمي‌رفتند. فقط فشار جمعيت بيشتر مي‌شد دست‌هاي نفر پشت سري به روي شانه‌هاي جلويي بود. شانه جلويي را فشار مي‌داد، همان طور كه صف عقبي شانه‌هاي او را فشار مي‌داد.

انگار همه يك بدن داشتند. عرق بدن‌ها با هم آميخته بود. اشك و عرق، گلاب و آبي كه توسط شلنگ‌هاي آتش نشاني پاشيده مي‌شد، لباس‌ها را سنگين كرده بود، انگار همه لباس‌هاي چرمي پوشيده بودند. جواني به نام "ارميا " به دو دست براي خود راه باز مي‌كرد. از بين دو نفر جلويي، صف به صف جلو مي‌رفت. هر صف را كه مي‌شكست، فشار چند برابر مي‌شد. دو دستش را روي شانه هاي دو نفر جلويي گذاشت. با يك خيز خودش را بلند كرد. نقطه‌اي اتكايي روي زمين نداشت. پايش در بين پاهاي دو نفر عقبي از مچ‌ گير كرده بود. به پايش فشار مي‌آورد اما بي‌فايده بود. براي پاهاي دو نفر عقبي آنقدر جا نبود كه بتوانند با تكاني پايش را خلاص كنند.

هلي‌كوپتر بالا رفت. جمعيت مي‌خواست جاي خالي محل فرود آن را پر كند. دو نفر جلويي مثل بقيه آدم‌ها دويدند. دست ارميا از روي شانه‌هاي آنها رها شد. با صورت روي زمين افتاد. پايش هنوز در بين پاهاي عقبي قفل شده بود. جمعيت به سمت جلو هجوم مي‌آورد. آرام اما با فشار زياد، بعضي‌ها احساس مي‌كردند زمين زير پاي‌شان مثل بدن آدمي‌زاد نرم شده است. اما هيچ كدام فرصت فكر كردن نداشت.

ارميا، دمر روي زمين افتاده بود. تلاش مي‌كرد كه بلند شود. تا نيمه بلند شد. دو دستش را ستون كرد. جمعيت به چپ و راست حركت مي‌كرد. پاهاي تنومندي از چپ به صورت ارميا فشار آورد. دست راست ارميا تحمل نكرد. دردي از ناحيه آرنج. دستش تا شد. غلت زد. طاق باز روي زمين افتاده بود. يكي روي استخوان پايش ايستاده بود. پاي ديگر با پوتين پايش را حول مچ چرخاند. براي اينكه مچ پايش در نرود همراه با مچ پايش چرخيد. پايي ديگر روي پهلويش رفت. دنده‌اش با صدايي مثل چوب خشك شكست.

استخوان‌هايش مثل نان خشك وقتي خرد مي‌شدند، صدا مي‌كردند. ديگر احساس درد نداشت. انگار مشت و مالش مي‌دادند تا خستگي‌اش در برود. نيمرخ صورتش روي خاك فشار مي‌آورد. انگار كفشش زمستاني بود. تخته‌اش صاف نبود. پاشنه كوچكي داشت. صورت ارميا را روي خاك مي‌فشرد. خاك‌هاي جنوب تصوير كنده‌كاري شده همه جنوبي‌ها هستند!
احساس درد نداشت. به نظر نمي‌آمد ماهي وقت‌ جان دادن درد بكشد ماهي وقت جان دادن خودكشي مي‌كند.

_ «لاتقلوا بايديكم الي التهلكه» تهلكه بيرون است، مهلكه بيرون است. بيرون آدم هلاك مي‌شود. من داشتم آن جا مي‌مردم... زنده زنده. تازه ما كه با دست خودمان، خودمان را نينداختيم. مگر نديدي؟ فكرش را هم نمي‌كردم. زير پاي عاشقانش... لگد‌مال هم عجب لغتي است! دستت درد نكند خدا. چقدر ديگر بايد مي‌ماندم؟ اين جوري خيلي بهتر است. نمي‌شد شهيد شد. ولي اين جوري بد نيست. خيلي خوب است. داشتم زنده زنده مي‌مردم.

وقتي آب نيست، ماهي حتي اگر روي خاك‌هاي جنوب هم باشد، مي‌ميرد. بعضي ماهي‌گير‌ها روي بدن ماهي سنگ مي‌گذارند. ماهي زير سنگ كمتر تكان مي‌خورد. در جمعيت بودند آدم‌هايي كه احساس مي‌كردند زمين نرم زير پايشان، آرام شده است. هلي‌كوپتر حامل جنازه امام به زمين نشست.
_ اشهد ان لا‌اله الا انت.

منبع: «ارميا» نوشته رضا اميرخاني
========================================
103
قاب شیشه‌ای: من بدون تو نمی‌تونستم
http://hodaashk.blogfa.com/post-541.aspx
م.ه-خرداد90
حمید به آرامی پیچ رادیو را می چرخاند.. موج رادیو پیدا شد:

"... ساعت هفت بامداد. این جا تهران است.صدای جمهوری اسلامی ایران...بسم الله الرحمن الرحیم انا لله و انا الیه راجعون. روح بلند پیشوای مسلمانان و ره بر آزادگان جهان، حضرت امام خمینی ، به ملکوت اعلی پیوست..."



رادیو داشت حرف می زد. همه خوش حال بودند. انگار برای اولین بار رادیو را کشف کرده بودند.

پیرمرد بلند بلند میخندید. آن چنان قهقهه می زد که دندان های زردش به نحو نامطبوعی مشخص شده

بود

_ عجب موجش صاف است

_ آقای رییس دستت درد نکند خیلی عالی ست

_خوب حق شماها بود این چندوقت خیلی خوب کار کرده بودید



".... به همین مناسبت از سوی حجت الاسلام سید احمد خمینی، فرزند امام خمینی بیانیه ای به این شرح منتشر شد: بسم الله الرحمن الرحیم. انالله و انا الیه راجعون.یا ایتها النفس المطمئنه! ارجعی الی ربک راضیه مرضیه. ......"



همه محو صدای رادیو بودند.ارمیا مثل دیوانه ها شده بود. کسی به ارمیا توجه نداشت.از جا بلند

شد.حلقه ی معدن چیان را که مشتاق و از خود بیخود دور رادیو ایستاده بودند کنار زد..

_ تو داری چه می گویی؟ حواست هست؟

رادیو را جلوی صورت گرفته بود

_تو نمی فهمی داری چه می گویی!مرد! مگر امام هم می میرد؟؟داری چه می گویی؟

_این اشتباه میکند شماها باور نکنید. حواسش نیست. دارد پرت می گوید.امام؟ آخر مگر می شود؟ ما

برای امام زنده ایم. نه حواسش نیست

ارمیا مثل دیوانه ها دور اتاق راه می رفت..نورعلی ارمیا را درآغوش گرفت.

_ آقای ارمینــا! مهم نیست. گریه نکن. حالا شاید دروغ باشد. معلوم نیست. رادیوش نو بوده!

رییس هم سعی می کرد ارمیا را آرام کند

_ پسرم گریه نکن. او هم مثل ما آدم بوده دیگر، هرآدمی یکروز می میرد.خواست خدا بوده. از دست ما

که کاری ساخته نیست.

رییس حتی خودش هم حرف های خودش را باور نکرد..

امام مثل آن ها نبود!!



سه شنبه ۱۶ خرداد ۶۸بود..

نگاه ها به سمت هلی کوپتری که از دور می امد جلب شد.جنازه ی امام را با هلی کوپتر می آورند!

میلی غریب ارمیا را به جلو می خواند. هلی کوپتر تا روی سر جمعیت پایین آمده بود..

دست ارمیا از روی شانه های دونفر جلویی رها شد.. نقطه اتکایی روی زمین نداشت...

بعضی ها احساس می کردند زمین زیر پایشان مثل بدنی آدمی زاد نرم شده است!! اما هیچ کدام

فرصت فکر کردن نداشتند



...ارمیا احساس درد نداشت.. به نظر نمی آمد ماهی وقت جان دادن درد بکشد.. ماهی وقت جان دادن

خودکشی می کند!



در جمعیت بودند آدم هایی که احساس می کردند زمین نرم زیر پایشان آرام شده است ....

هلی کوپتر حامل جنازه امام به زمین نشست...



_ اشهد ان لا اله الا انت..



پ.ن:

۱. ارمیا، ماهی بی دست و پای حلال گوشتی شده بود روی زمین...

قسمت هایی از رمان " ارمیا" رضا امیرخانی

========================================
102
آسمان سرخ: ماهی به خاطر آب خودش را می‌کشد
http://m2sr.parsiblog.com/Posts/69/%D9%85%D8%A7%D9%87%D9%8A++%D8%A8%D9%87+%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1+%D8%A2%D8%A8+%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4+%D8%B1%D8%A7+%D9%85%D9%8A+%DA%A9%D8%B4%D8%AF+!/
محمدصادق-خرداد90
علم می گوید ماهی به خاطر دور شدن از آب ، به دلایل طبیعی می میرد . اما هرکس یک بار بالا و پایین پریدن ماهی را دیده باشد تصدیق می کند که ماهی از بی آبی به دلایل طبیعی نمی میرد . ماهی به خاطر آب خودش را می کشد !
بعضی ماهی گیر ها روی بدن ماهی سنگ می گذارند . ماهی زیر سنگ کم تر تکان می خورد .
ارمیا ماهی بی دست پای حلال گوشتی شده بود که داشت خودش را به خاطر امام می کشد و موج جمعیت او را زیر دست و پای خود آرام کردند ...

پ.ن : هر چه فکر کردم از کجای چهارده خرداد بنویسم فکر به جایی نرسید ، متوسل شدم به اولین کتاب رضا امیرخانی یعنی ارمیا .
کتابی که پس از گذشت 16 سال از چاپ ، هنوز تازگی دارد و از هر که پرسیدم گفت : دوبار خوانده ام!
========================================
101
منیبا: وقتی پای تو وسط باشد
http://man-moniba.blogfa.com/post-230.aspx
...-خرداد90

گفت حق نداری کاغذ بازی کنی .. یکهو مینویسی .. بعدِ بسم الله و با وضو

وقتی میگفت یاد ارمیای امیرخانی افتاده بودم .. و ما رمیت ....

رفتم وضو گرفتم ... بعد نشستم و بسم الله گفتم .. نوشتم .. یکهویی ...


در همين رابطه :
. آن چه در وب راجع به ارمیا نوشته‌اند(4)
. آن چه در وب راجع به ارميا نوشته‌اند (3)
. آن چه در وب راجع به ارميا نوشته‌اند (2)
. آن‌چه در وب راجع به ارميا نوشته‌اند(1)

  نظرات
نام:
پست الکترونيک:
وب سايت / وب لاگ
نظر:
 
   
 
   
   صفحه نخست
   يادداشت
   اخبار
   تازه ها
   يادداشت دوستان
   کتابها
   درباره نويسنده
   تيراژ:۷۰۴۳۵۰
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
 

 
بازديد کننده اين صفحه: ٧٦٤٠
.کليه حقوق محفوظ است
© CopyRight 2008 Ermia.ir & Amirkhani.ir
سايت رسمي رضا اميرخاني
Because when the replica watches uk astronauts entered the replica watches sale space, wearing a second generation of the Omega replica watches, this watch is rolex replica his personal items.