تاريخ انتشار : ١٢:٣٨ ٦/٤/١٣٨٩

‌آن چه در وب راجع به داستان سيستان نگاشته‌اند(2)
جهت سهولت دست‌رسي كاربران، هر سي مطلب مرتبط در يك صفحه ذخيره خواهند شد. براي ديدن سي نظر قبلي به لينك‌هاي پايين صفحه مراجعه فرماييد.

=============================================
60
ميعادگاه عاشقان: كتاب بخونيد... تا يه چيزي بشيد
http://annie.mihanblog.com/post/28
دختربسيجي-شهريور89
اول کتابای رضا امیر خانی رو میگم، با اینکه قبولش ندارم ولی رمان های قشنگی داره.مثل "من او"
داستان سیستان هم خاطرات سفر امام خامنه ای به سیستان و بلوچستان رو توضیح میده.بر خلاف بقیه کتاب هاش که با کلی زجر کشیدن و حرص خوردن تمام کردم، این یکی تمامش شوخی و خنده بود
=============================================
59
خبرگزاري مهر: صحرايي و سفرنامه رهبر معظم انقلاب، حافظ هفت
http://mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=1140049
اكبر صحرايي-شهريور89
 پیش از این رضا امیرخانی "داستان سیستان" سفرنامه مقام معظم رهبری به استان سیستان را به عنوان نخستین سفرنامه ای که از سفرهای ایشان منتشر شده، به رشته تحریر درآورده بود و پس از آن محمدرضا بایرامی سفرنامه های زنجان و قزوین و محسن مومنی سفرنامه مشهد مقدس را به رشته تحریر درآوردند به همین دلیل فکر کردم قالب سفرنامه پیش از این تجربه شده و باید کار بکرتری ارائه کرد و اینگونه بود که نگارش رمان را پیشنهاد دادم.
=============================================
58
ستاره سهيل: داستان سيستان
http://soheilpour.blogfa.com/post-51.aspx
سرباز هفتم-شهريور89
چندروزی است دارم داستان سیستان امیرخانی رو میخوانم واقعا اثری متفاوت است چون حرف از انسانی متفاوت است

سفر مقام معظم رهبری به سیستان وروزشمار این سفربه روایت شیرین امیر خانی

واقعا به داشتن چنین رهبری باید بالید.....

=============================================
57
صراط: حاشيه‌هاي از ديدار دانش جويان با ره بر
http://www.seratnews.ir/fa/pages/?cid=9372
محمدصادق عليزاده-شهريور89
بيست دقيقه به نه؛ سفره ها پهن شده! نان و پنير و سبزي و خرما و يک پرس پلو مرغ از همان هايي که در داستانِ سيستان وصفش آمده! نگاهي به بچه ها مي کنم! هيچ کس احساس نمي کند که مهماني آمده! نبايد هم بکنند؛ بيت رهبري خانه ماست!
=============================================
56
حجاب در آخرالزمان: معرفي كتاب
http://hejabbahs.blogfa.com/post-54.aspx
ثنا-مرداد89

خب من کتاب هایی رو که خیییلی دوست دارم معرفی میکنم:

کتاب "منِ او "نوشته رضا امیرخانی(رمانی تقریبا عشقی اما بسیار زیبا و پر ازنکته های معنوی نثر خیلی جالبی داره)

کتاب "داستان سیستان "نوشته رضا امیر خانی(ده روز با رهبر...واقعا زیباست )

کتاب "از به" بازهم نوشته رضا امیر خانی (کتابی که همش نامه نگاری بین چند نفره...واقعا خوندنیه)

=============================================
55
دلنبشته‌هاي دست و ذهن من: كهف الرفقا با يك رفيق از رفقا
http://delnebeshteh.persianblog.ir/post/18
مجتبي فتوحي-مرداد89
منتها ایندفعه با یک رفیق جدید از رفقای کهف الرفقایی رفتم(چه پیچیده شد)!یه مقداری کم حرف بود...هرچند که(خودمونیم)تیپش کهف الرفقایی نبود ولی کهف الرفقایی بود(به قول رضا امیرخانی در کتاب افتاب سیستان کهف الرفقایی ها در هیچ چارچوبی نمی گنجند)...با هم دعا خوندیم هوای گرم داخل خونه رفیقامو تحمل کرد و چیزی نگفت
=============================================
54
دل‌نوشته‌هاك يك جمعه‌ي نوراني با ره‌بر
http://delneveshteha.com/archives/del/ba_bahbar/index.php
اميرحسين فقيهي-شهريور88
به حول و قوه الهی توانستیم نماز جمعه را پشت سر رهبر معظم انقلاب اقامه کنیم. آنچه در ادامه می آید سفر نامه یک روز سفر به تهران است. خالق ارمیا و بیوتن رهبر را می نویسد: ره بر، گفتیم بگذار ما هم مثل رضا امیر خانی بنویسم ره بر و گرنه همان رهبر است!
=============================================
53
كارون: با فرزندان رهبري در چابهار
http://kheibar88.parsiblog.com/1609607.htm
محمدعلي زرين-مرداد89
با محمد حسین گپ میزدیم و مردم را نگاه میکردیم که آمده بودند برای خرید. میان مردم که از هر گروه و فرقه ای بودند ، یک هو چشممان افتاد به دو نفر که چهره هاشان آشنا بود . دو مرد جوان و دو خانم چادری ...

پنهانی ردشان را گرفتیم . دو جوان لاغر اندام میرفتند داخل مغازه ها . قیمت میکردند ، چانه میزدند و واقعیت آن است که چیزی نمی خریدند ... با خودشان و خانم هاشان آرام آرام می گفتند:

- اینجا هم گرانی است!

خدای بزرگ من ! شکر می کنم تو را که در مملکتی میزیم که فرزندان بزرگترین مسئولش مانند مردم عادی راه می روند.مانند مردم عادی چانه میزنند و مانند مردم عادی خرید می کنند.

آن قدر بچه وزیر و وکیل دیده ایم که با چه تبختری روی زمین راه می روند و آن قدر آقازاده دیده ایم که استخر و سونا و پیست برایشان قرق می کنند که این رفتار عادی و معمولی مسعود و مجتبی اشکمان را در می آورد... حالا آدم می فهمد که چقدر مشنگ هستند آنهایی که خیال می کنند اطلاعاتی عجیب و غریب دارند برای رهبر مملکت...
بعدتر از کسی میشنوم که رهبر به فرزندانش گفته است که کار اقتصادی عیب نیست ، کار مرد است. اما اگر شما می خواهید وارد کار اقتصادی شوید ،‏به من بگویید ،‏چون مدیر ثبت احوال با من آشناست. اول شناسنامه تان را باطل می کند ،‏بعد شناسنامه ای جدید برایتان صادر میکند ، با نام پدری جدید و نام خانوادگی جدیدی ... .

=============================================
52
بي جار: سفرنامه
http://binakh.parsiblog.com/1595802.htm
طيبه سادات خدابخشي-تير89
فکر نمي کنم لازم باشه شرح بدم قيافمو اينجا . يه جايي يادمه تو داستان سيستان اميرخاني مي گه رفتار دوگانه پدرهاشون آقازاده ها رو اينجوري مي کنه . البته آقاجون بقيه چيزهاش اينجوري نيس ولي اين يه مورد و ... .(چه آقاجون کاره اي باشه چه نباشه مهدي ژنتيکا" آقا زاده است
=============================================
51
خراسان: پيش از ره‌بري هم...
http://www.khorasannews.com/News.aspx?type=9&year=1389&month=4&day=23&id=156289
گفت‌وگو با نادر طالب‌زاده-تير89

آقاي رضا اميرخاني که کتاب داستان سيستان را در گزارش رهبري به سيستان نوشته‌اند- يک گزارش واقع‌گرايانه که خيلي هم از آن استقبال شد- معتقد است روشنفکران ايراني کم‌تر به سوي بيان واقعيت‌هاي سياسي- از جمله سوژه‌هايي مثل سفرهاي رهبري- مي‌روند. در صورتي که مثلا اليور استون در آمريکا مي‌تواند حتي به راحتي راجع به مخالفان سياست‌‌هاي کشورش فيلم بسازد و نمايش دهد. معمولا هم محدوديتي برايش ايجاد نمي‌کنند. به نظر شما چرا در ايران هنرمندان کمتر به سمت بيان حقايق سياسي مي‌روند و خودسانسوري مي‌کنند؟

البته من فکر نمي‌کنم اين‌جور باشد. در همان سفر کرمان هم چند تا فيلم‌ساز بودند. کارشان هم آماده و ديده شد. اما اين‌که شايد کار برجسته‌ يا خاصي نشده، ممکن است دلايل متعددي داشته باشد. من چون دو سفر با آقا رفته‌ام، مي‌دانم که کار کردن در آن‌جا خيلي مشکل است. چون شما نمي‌توانيد در لحظات خصوصي حضور داشته باشيد.
=============================================
50
سياه مشق: داستان سيستان
http://14jg.mihanblog.com/post/1
سعيد-تير89
دیروز کتاب داستان سیستان نوشته رضا امیرخانی را از راسته کتابفروشی ها خریدم

البته از نوع دست دومش قیمتش 2500 تومان بود که با چانه زنی و ایراد گرفتن از کهنگیش 1000 تومان خریدم

کتاب در مورد یاداشت های شخصی جناب نویسنده است که در سفر ده روزه به همراه رهبر در سیستان و بلوچستان بوده است.

اگر می خواهید در مورد محافظان رهبر،پسران رهبر،حاشیه سفر های رهبر و... چیزهایی رو بدونین حتما این کتاب رو بخرین فکر کنم چاپ جدیدش 3300 تومان است

به جای وب گردی و گیم بازی کردن این کتاب را حتما بخوانین

من در مدت ا روز 200 صفحه اش را خواندم خیلی جذاب بود

به قول شاعر اگه این کتاب رو نخونین نصف عمرتون در فناست

به سایت آقا رضا هم سر بزنین www.ermia.com
=============================================
49
از جرعه‌هاي زمزم: روز 4
http://kheibarshekan2.persianblog.ir/post/27
خيبرشكن-تير89
یاد این جمله توی کتاب داستان سیستان امیرخانی می افتم ، جایی که محافظان حضرت آقا با مردم درگیر می شوند و نویسنده به نظرش رسیده که هر گروه خواسته اند آقا را از دست دیگری نجات بدهد !! ظاهرا" قضیه فکه هم همین بوده و کاروان ما و مسئولین منطقه فکه خواسته اند که منطقه را از اشغال آن دیگری ، آزاد کنند. البته ما که دیر رسیدیم وگرنه ... نه زورمان می رسید برویم در گیر بشویم ، نه زورمان می رسید مسئول کاروان را راضی کنیم .
=============================================
48
ديدار: تعجب ندارد
http://www.didaar.ir/?p=1
...-تير89
نوشته های امیرخانی را خیلی دوست نمی داشتم، در عین اینکه اغلب اطرافیانم ارادت ویژه ای دارند و شاید بعضی هایشان با خواندن آثارش پرواز هم بکنند! اما به هرحال من قبل‌تر که «من او» اش را خوانده بودم بعید می دانم توانسته باشم به صفحه دهم یا یازدهم آن نیز رسیده باشم. با این حال بیشتر از آنکه با محتوا و چگونگی نوشته‌هایش مشکل داشته باشم، با شیوه‌ی رسم الخط و نگارش واژه هایش مشکل دارم. اعصابم بهم می ریزد وقتی “رهبر” را “ره‌بر” یا “حتی” را “حتا” می‌بینم. زبان فارسی این قدر ها هم بی هویت نیست که هرکس از در وارد شود شروع کند به شخم زنی! شاید همین بهانه است که محتوای کارهایش را نیز کمرنگ نظاره می کردم.

دو.

قبل از نمایشگاه کتاب، مثل سال‌های قبل‌تر، دنبال تهیه لیستی از کتبی که باید، بودم و از قضای روزگار کتاب «داستان سیستان»۱ امیرخانی نیز به این لیست اضافه شد. این که چرا شد و چگونه شد، بماند که از عجاییب اینترنت است اما واقعاً ته دلم خوشحال بود، که حداقل می خواهم یک اثر از امیرخانی را بخوانم که لااقل اگر نگارش آن روی اعصاب است، محتوایش چیره شود. پس خریدم.

سه.

اگر اشتباه نکرده باشم، تقریباً در همان بازگشت از نمایشگاه، در مترو شروع کردم. من را به خودش جذب کرده بود. امیرخانی نه، رهبر انقلاب، چه خودش چه اطرافیانش و چه حتی خود امیرخانی. هرچه می‌خواندم می خواستم هی این نوشته ها را به این و آن نشان بدهم که آی آقایی که طرز تفکرت فلان جور است، بیا ببین آقا چگونه است و چه می کند و اطرافیانش چه و چه و چه! شمایی که می گویی سر و تهشان یک کرباس است، بیا سرشان را ببین و بخوان تا ببینم بازهم می گویی؟

انصافاً هم امیرخانی، خوب از جزئیات و کلیات سفر گفته بود و تأثیرگذاری را اساساً بیشتر کرده بود. هرچه می خواندم، دوست نداشتم که به آخرش برسم، چون رمان که نبود تا آخرش مشهود گردد، می خواستم از همین جزئیات و رفتارها بدانم؛ از همین واکنش ها.

چهار.

حقیقتاً چند روزی درگیرش بودم. متعجب و مبهوت. آخر سر پدرم گفت:« پسرجان، غیر از این ها باشد، باید تعجب کنی.» نگاهش کردم!

————————–
۱. “داستان سیستان” روایتی است از ده روز همراهی رهبر انقلاب در سال ۱۳۸۱ در سفر به استان
سیستان و بلوچستان به قلم رضا امیرخانی (نشر قدیانی)
=============================================
47
معرفت: كتاب و فيلتر
http://saadra.blogfa.com/post-42.aspx
نيما-خرداد89

اصلا ماهی چند کتاب میخونید که کتابی معرفی کنید؟ یا چرا باید کتاب بخونیم وقتی اینترنت و تلویزیون و ماهواره هست؟

 بنده کتاب سفر سیستان نوشته رضا امیرخانی و کشتی پهلو گرفته نوشته سید مهدی شجاعی و (من و کتاب) انتشارات سوره مهر رو به دوستم دادم.

=============================================
46
دست‌نوشته‌هاي بي‌منطق:  توهم
http://khodaamoman.mihanblog.com/post/69
من-خرداد89
کتاب داستان سیستان "رضا امیرخانی"در کمتر از 24 ساعت به پایان رسید...!!
انگار یکی بهم گفته بود مثل این کتاب مثل شیرینی میمونه که گذاشتیش تو هوی گرم و هر لحظه ممکنه فاسد شه..تقریبا حس انهدام کتاب و داشتم یه جور افارطی گری از روی توهم!!!

=============================================
45
خبرگزاري فارس: رمز تيم محافظان رهبر اسم يك رمان شد
http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8903040256ر
اكبر صحرايي-خرداد89
صحرايي در اين رابطه به خبرنگار فارس، توضيح داد: برخلاف كاري كه آقاي رضا اميرخاني در نگارش سفرنامه رهبر معظم انقلاب به سيستان انجام دادند من رمانم را از زاويه ديد نويسنده‌اي مسيحي روايت كردم تا علاوه بر اتكاء بر برخي مستندات، از جنبه‌هاي تخيلي نيز بي‌بهره نباشد تا مخاطب بتواند راحت‌تر با كتاب ارتباط برقرار كند.
=============================================
44
كافه كتاب: داستان سيستان
http://cafeketab.persianblog.ir/post/19
...-خرداد89
رضا امیرخانی خوش قلم است. حداقل آنقدر هست که با روایت طنزگونه بعضی اتفاقات خواننده را به خنده وادارد:

[

میانه‌‌ی صحبت ره‌‌بر ناگهان یکی فریاد میکشد:

- برای سلامتی دشمنان آمریکا صلوات!!

بعضی اتوماتیک صلوات می‌فرستند. بعضی مشغول محاسبه اند، بعضی گیج میخورند، خود آقا هم لبخند میزند. مثلاً صدام جزو کدام گروه است؟

]

و البته به قول معروف جایی نمیخوابد که آب زیرش برود:

[

نمی دانم، شاید احمد تپل مهمترین دغدغه را در ناخود آگاهم حل کرده بود. پس این بر و بچه ها عضو تیم حفاظت بودند، نه پامنبری و مسئول شعار و امت همیشه در صحنه و ... چقدر پشت شان صفحه گذاشته بودم ... بگذریم.

]

چیزهایی هم هست که فقط باید گزارش نویس سفر رهبر باشی تا بتوانی درباره آن بنویسی:

[

از ترافیک بدتر، اتوموبیل یکی از مسئولان نظام بود که پشت سر ما بود و مدام چراغ میزد. انگار که مسیر باز است و ما تبرکاً راه نمیرویم. کلی میترسیدیم از این که با او همسفر باشیم. که شکر خدا به خیر گذشت و مثل بیشتر مسئولان رفت سمت ترمینال پرواز های خارجی.

]

"داستان سیستان" نکاتی ظریف هم دارد درباره نوع زندگی مردمان سیستان از سران قبائل گرفته تا مردم عادی و افراد کوچه و بازار:

[

جعفریان پنهانی در گوش من میگوید:

- اینها را دست کاروان‌دار های افغانی دیده ام. هم‌راه ماه‌واره ای است ... بلوچ شماره ای میگیرد و فریاد می‌کشد:

- یک‌ساعتی این وامانده را قطع می‌کنم. نترسی یک وقت. گیر و گرفتی نیست. داریم می‌رویم خدمت ره‌بر. نخند! جدی میگویم. جان بچه‌ام. امروز زنگ زدند و گفتند ره‌بر خواسته ما را ببیند.

]

[

آقا علی محمد، از بچه های حفاظت، بعدتر به ما می‌گفت که در یکی از اتومبیل هایی که سران قبائل را می‌آورده است، روی صندلی عقب کنار یک سامسونت یک ماکاروف دیده بوده! به همان راحتی که ما نان سنگک را میگذاریم روی صندلی عقب اتومبیل مان.

]

و البته داستان ‌هایی از گذر زمان:

[

تیم حفاظت کوتاه نمی‌آید. به من و غرقیِ واحد مرکزی خبر می‌گویند شماها که دوربین ندارید این‌جا آمده‌اید برای چه؟ غرقی زرنگ تر است، چیزی نمی‌گوید و می‌رود کنار تیم عکاس ها. بخت یارمان است که تیم حفاظت ما را رها می‌کنند و می‌روند سراغ مردمی که که کنار نرده های گل‌زار شهدا جمع شده اند و ره‌بر را با دست نشان می‌دهند. هر کاری که می‌کنند مردم کنار نمی‌روند.

آقا همین‌جور که از میان قبر ها عبور می‌کنند، یک‌هو چشم‌شان می‌افتد به محمد نوری‌زاد که با دوربین کوچکش مشغول فیلم‌برداری است. صدایش میکنند.

- آقای نوری‌زاد! شما چه‌کار میکنید این‌جا؟

نوری‌زاد جلو می‌رود و دست ره‌بر را می‌بوسد. آقا هم دستی به سرش می‌کشد. تیم حفاظت از این جا به بعد در میان ما با نوری‌زاد رفیق میشوند!

]



و البته، حساب عقاید و برداشت ها و علائق سیاسی نویسنده و آنچه که به نظر من واقعیت دارد از این نوشته جدا است. در مجموع این کتاب را دوست داشتم. از باب آشنایی با مردمانی دیگر، و با عقایدی دیگر.
=============================================
43
پايگاه خمول: شهداي گمنام
http://khomool.ir/gomnam-khateratkeramat-khaterat-3-fa.html
...-خرداد89
خیال مى کردیم جاده تا بالا، یعنى کنار مقبره ى شهداى گمنام ادامه دارد، اما زهى خیال باطل، تیم حفاظت هم مثل اینکه همین گمان را داشته اند. توى خودشان جر و بحث است. «آقا باید پیاده شوند؟ براى کمرشان خوب نیست ...
کدامتان قبلاً مسیر را بررسى کرده بود؟ »
راست مى گویند. تپه ى نورالشهدا شیب زیادى دارد. البته راه پلها ى را در مسیرى پیچاپیچ با سنگ ساخته ا ند که کار صعود را آسانتر مى کند. اما همه درمانده ا یم که رهبر آیا می تواند این تکه را بالا بیاید یا نه؟
تپه هاى دور و بر را نگاه مى کنم انگار من هم مشغول کار حفاظتى شده ام کسى به چشم نمى آید. اما اگر قرار به کارى باشد، خوب، نباید هم به چشم همچون منی بیاید!
ما زودتر به طرف مقبره مى رویم. قبل از همه به مقبره مى رسم، چون مثل بقیه از مسیر راه پله ها بالا نرفتم. تنها کارى که کرده ا ند این بوده که پمپى را از پایین زده اند و آب،کنار مقبره مى آید و از آنجا مجدداً در مسیر پرشیب سرعت مى گیرد و مثل آبشار مى ریزد در استخرى که پانصدمترى پایینتر است.
رهبر، سمت دیگر تپه از اتومبیل پیاده مى شود. مسئولان، امام جمعه، استاندار، نماینده ى آقا، اعضاى بیت، همه و همه دورش را گرفته اند و همراه او قدم مى زنند آقا یک نگاه می اندازد به بالاى تپه و مقبره و گل از گلش مى شکفد. تا مى رسند پاى تپه.
سردار حفاظت، با دست مسیر و پله ها را به آقا نشان مى دهد. آقا سرى تکان مى دهد. بعد یکى از محافظ ها را صدا مى زند. عصا را مى دهد دست محافظ؛ عصایى که حتى در مسیر صافى مثل گلزار شهدا هم دست آقا بود و به نظر هر ناظر منصفى اگر یکجا به کار مى آمد در همین تپه بود...
مؤمن در هیچ چارچوبى نمى گنجد.
آقا نگاهى به مقبره مى کند. ناگهان شروع مى کند به بالا آمدن. بالا آمدن تعبیر درستى نیست شروع مى کند به تندى به سمت قله گام برداشتن، چیزى نزدیک به دویدن. سردار پله ها را نشان مى دهد. اما آقا از مسیر مستقیم به سمت مقبره مى آید... مسئولان یکى یکى جا مى مانند. حتى یکى از محافظها نیز. از جمله همان که عصاى آقا دستش است... یکى از محافظ ها سعى مى کند دور و بر آقا باشد که اگر پایش بلغزد او را بگیرد. اما آقا از او سریعتر صعود مى کند. محافظ یک حجم خیالى را بغل زده است و دنبال آقا مى دود.
کم کم مسئولان فربه و همراهان تنبل از بقیه مسئولان عقب می افتند. جا مى مانند و می ایستند تا نفس تازه کنند و آقا همچنان به سرعت بالا مى آیند...
مؤمن در هیچ چارچوبى نمى گنجد.
آقا به مقبره رسیده اند. کنارشان ایستاده ام. فاتحه مى خوانند و جالب این که نفس نفس هم نمى زنند. خیلى آرام و با طمأنینه.

تپه نورالشهداء زاهدان
احساس مى کنم که نسبت به شهداى گمنام تعلق خاطر بیشترى دارند.
انگشتها را در پنجره هاى ضریح گره مى زنند و زیر لب چیزى زمزمه مى کنند.
خیلى بیشتر از گلزار وقت مى گذارند.
قبور گلزار هر کدام صاحبى دارند. اما آقا نسبت به شهداى گمنام احساس دیگرى دارد؛ حس پدرى شاید...
بیش از پنج دقیقه کنار ضریح شهداى گمنام می ایستند. بعد یکى از سرداران سپاه سیستان و بلوپستان توضیح مى دهد راجع به مقبره و شهداى استان. آقا ناگهان حرف او را قطع مى کند:
کارى کنید که برادران اهل سنت هم به زیارت این مقبره بیایند . کسى چه مى داند، شاید این پنج شهید گمنام یکى اهل سنت باشد. به حساب آمار اصلاً بعید نیست...
تپه نورالشهداء زاهدان
من اصلاً به این قضیه فکر نکرده بودم. این دقت عجیب است براى من که خیلى عجیب است. خلاصه در اینجا که هیچکس به جز ما سه چهار نفر دور رهبر نیستیم و هیچ مصلحت رسانه اى هم حکم نمى کند به گفتن این مطلب. یعنى حقیقتى است در این نصیحت...
آقا پایین آمدنى هم به همان سرعت پایین مى آید. با این تفاوت که این بار به خاطر عارضه ى کمر مى رود کنار پله ها. اما نه از پله ها که از روى هره ى کنار پله ها پایین مى آید.
تپه نورالشهداء زاهدان
پاها را پشت هم روى هره ى باریک کنار پله ها مى گذارند و به سرعت پایین مى آیند. به این روش، کمر ضربه ى کمترى مى خورد نسبت به پایین آمدن از پله ها. سردار کنار آقا پایین مى آید و مراقب است، گه گدارى دستش را دراز مى کند و به جز یک بار آقا از او کمک نمى گیرد.
تپه نورالشهداء زاهدان
آقا به پایین تپه مى رسند. کار ما تمام شده است. بعضى مسئولان، عمده شان، اصلاً بالا نیامدند اما کنار اتومبیل ها منتظر ایستاده اند تا آقا سوار شود.
سوار مینی بوس مان مى شویم. از خسته گى ولو شده ایم روى صندلى هامان. اما عبدالحسینى خیلى دمغ است. نشسته است. ریش بلندش مى جنبد و غر مى زند.
حتى یک عکس به درد بخور هم نیانداختم. هر بار دست یکى از این محافظ ها تو کار بود.درد دل همه باز شده است. ارشاد، فیلمبردار صدا و سیما تعریف مى کند:
آن فیلم معروفى را که از شبکه یک پخش شد، همان که آقا رفته بودند بالاى کلکچال، من گرفتم آنجا هم آقا همین جورى تند مى رفت بالا. جورى که ما و محافظان جا ماندیم. همینطور که نفس نفس مى زدیم، آقا و به من گفت، دوربینت را بده به من، بعداً مى گویى که به خاطر دوربین جا مانده بودى... (مى خندیم. ادامه مى دهد) رسیدیم یکجایى وسط کوه که اتفاقاً جاى بسیار بدى هم بود. شیب دار، لخت، نه دار و درختى و نه سبزه و علفى... محافظ ها گفتند همین جا می نشینیم. نگاه کردم، اصلاً توی بک تهران ران داشتیم. معلوم نمى شد چقدر بالا آمده ایم. به محافظ ها گفتم، پانصدمتر برویم بالاتر. گفتند نه! اینجا بسته است و امنیت دارد و ... خلاصه دیدم نه، اینجور فایده ندارد به خود آقا گفتم که این جا بک تهران را ندارم... آقا بلند شد و عبایش را جمع کرد و گفت برویم بالا، بعد هم به این محافظ ها گفت که بگذارید آقایان کارشان را انجام بدهند...
بچه ها مى گویند این را باید روى جلیقه هامان بنویسیم «بگذارید آقایان کارشان را انجام بدهند » و زیرش هم بزنیم «مقام معظم رهبرى »
برگرفته از کتاب سفر سیستان نوشته امیر خانی

=============================================
42
مهر جاودان: مهدي هاشمي جاسوس غربي‌هاست
http://alehabib.ir/?tag=%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D9%86%DB%8C
محمد آل‌حبيب-خرداد89
داشتم یکبار دیگر کتاب شیرین ” ۱۰ روز با رَه بَر سیستانِ ” رضا امیرخانی را می خواندم، کاش محمد نوری زاد دیروز همان نوری زاد دیروز بود! کاش آنقدر آرمانی و مطلق فکر نمی کرد، کاش برای ساختن ” سربداران ” از راه خودش اقدام می کرد! ، که امروز یکهو چپ نکند …
=============================================
41
براده‌ها: نفحات ارمياي اميرخاني
http://boradeha.blogfa.com/post-50.aspx
يكي-ارديبهشت89
یک پاورقی:

شاید اینجا جای گله گذاری نباشد اما بگذاراز امثال رضای امیرخانی گله کنم.عزیزی که داستان سیستان را این گونه آغازیده بود که:

«بهمن 57 ساواکی شده ای!»

همان شبی که اخبار سراسری شبکه یک، دیدار خصوصی اهل قلم با ره بر را پخش کرد(رسم الخط از نویسنده کتاب است). اولین رفیق شفیقی که مرا در گیرنده دیده بود، به همراهم زنگ زد و این را گفت. خندیدم.

«نخند!»

چرا جواب نداد. به جایش گفت: «چشم کورت را باز کن، آمریکا بیخ گوش مان ایستاده است، همه گرفتاریِ من این است که در چنین شرایطی، چرا به جای عراق، به ایران حمله نمی کند. آن وقت تو بعد از این همه سال رگِ ولایتت جنبیده است و رفته ای دیدار آقا؟ ولایت یک امر درونی است؛ سابژکتیو، نه برنامه ای آفاقی و آبژکتیو درکنداکتور پخش سراسری!

این همه موقعیت جور شد نیامدی. آن وقت در چنین شرایطی، آن هم با جماعتی که کلی به تو بد و بیراه گفته اند، رفته ای دیدار خصوصی! خدای موقعیتی تو! کاش به جای دو واحد ریشه های انقلاب، نیم واحد زمان سنجی پاس می کردی».

نمی خواهم به سادگی امیرخانی و امثالهم را به ریشه نشناسی و موقعیت سنجی متهم کنم اما از او انتظار داشتم که در روزهایی که می خواستند با ریسمان های سبز دستان مولایمان را ببندند و قلم های سبزلجنی شریح وار حکم قتل نظام را صادر می کردند چند سطری را ارمیاوار قلمی میکرد.ای کاش!

=============================================
40
پاورقي فرهنگ و ارتباطات: حسين قدياني و نه ده
http://pavaraqi.mihanblog.com/post/231
...-ارديبهشت89
فرق است میان او که اعتقاد دارد و دیگرانی که تنها ده روز با ره بر بوده اند! دیگرانی که پیام تسلیت امام خامنه ای را تسلای خود دانستند اما... راستی چرا همزمان با هشت ماه نبرد سایبری و جهاد اکبرنرم ما، عده ای روزه سکوت گرفته بودند؟ اگر ره بر، ره را از بر است، از چه می ترسیم؟
=============================================
39
سايت خامنه‌اي دات آي آر: وظيفه روشنفكر بيان حقيقت مكتوم است، مصاحبه با رضا اميرخاني
http://farsi.khamenei.ir/others-dialog?id=9304
مصطفي غفاري-ارديبهشت87
12/2/1387نسخه قابل چاپ

گفتگو با رضا امیرخانی در مورد «داستان سیستان»

وظیفه‌ی روشنفكر بیان حقیقت مكتوم است
مصطفی غفاری
آثار رضا امیرخانی را با نام‌های عجیب‌ و غریبشان می‌شناسم. اولین بار "من او" را دیدم، بعد "از به" و "ارمیا" و بعدترها "نشت نشا". "داستان سیستان" شاید ساده‌ترین نام است در میان كتاب‌های دیگر او. خواندن آن هم البته ساده‌تر است، حتی نسبت به یك رمان. خیلی‌ها را می‌شناسم كه آن را در كمتر از سه چهار ساعت خوانده‌اند.

برای گفت‌وگو درباره‌ی "داستان سیستان" در پنجمین سال انتشار كتاب به سراغش رفتیم. هربار وعده‌ی دیدارمان به خاطر مشغله‌های او در آماده‌سازی و گرفتن مجوز "بی وتن" برای نشر و رساندن آن به نمایشگاه كتاب، به تعویق می‌افتاد. بالاخره برای ظهر یك روز در دفتر سایت قرار گذاشتیم اما با گذشتن یك ساعت از موعد، خبری از امیرخانی نبود. تلفنی پیدایش كردیم. در پمپ بنزین بود و به خاطر قطعی سیستم الكترونیك پمپ‌ها در صف طولانی‌ای گیر كرده بود و فردا هم عازم سفر... فرصت را غنیمت شمردیم و گفت‌وگویی تلفنی در پمپ بنزین ترتیب دادیم و او البته با حوصله و خوش‌‌رویی پرسش‌هایمان را پاسخ گفت.

- چرا آقای "رضا امیرخانی منِ او" با آن دایره‌ی مخاطب گسترده‌اش، "داستان سیستان" ‌می‌نویسد؟
وقتی یك نویسنده وارد حرفه‌ی نوشتن می‌شود، هیچ‌كدام از اقلیم‌های قلم را اقلیم تخصصی خود فرض نمی‌كند؛ بلكه همه‌ی اقلیم‌های مختلف قلم، فضای تجربه اوست. برای من هم این اقلیم، اقلیم تازه‌ای بود؛ و به‌طور طبیعی طبع‌آزمایی در این زمینه، برایم یك تجربه جدید به‌حساب می‌آمد. كلاً ورود به چنین اقلیمی در كشور ما متأسفانه جایگاه درخوری نداشته است؛ این به دلیل ترجمه‌ی غلط روشنفكری در ایران بود.

در ایالات متحده، "الیور استون" می‌تواند به سادگی و راحتی به كوبا برود و مستندی راجع به كاسترو كه در نظر مخاطب سیاست‌نشناس آمریكایی به‌عنوان بزرگ‌ترین دشمن ایالات متحده شناخته می‌شود، بسازد؛ و نه در هالیوود تحریم ‌شود و نه در جای دیگر. همه می‌فهمند كه این به‌طور طبیعی یكی از وظایف اوست و كار عجیب و غریبی انجام نداده. این تحمل اهل فرهنگ یك كشور در مورد دشمن سیاسی‌شان است. در ایران متأسفانه فضای روشنفكری ما به شكلی بوده كه هیچ زمان چنین تحملی به‌وجود نیامده است. بنابراین نوشتن در حوزه و درباره‌ی كسی كه فارغ از عُلقه‌های ما، به‌عنوان یكی از بزرگ‌ترین شخصیت‌های سیاسی دنیا مطرح است، مسئله‌ساز و پرسش‌‌برانگیز خواهد بود.

من شكستن این فضا را جزء وظایف خودم می‌دانستم؛ بدون شك. به همین دلیل می‌گویم فارغ از علاقه‌ی ما به شخص رهبری، اگر روزی مثلاً جرج بوش هم از من می‌خواست در سفری همراهی‌اش كنم، قطعاً برای یك تجربه تازه، با او در سفر همراهی می‌كردم. آن‌ هم می‌توانست یكی از اقالیم قلم باشد. من فكر می‌كنم مخاطب به نویسنده‌اش پول می‌دهد تا نظر او را بخواند و نگاه او را درباره‌ی یك موضوع ببیند. الزاماً نظر تخصصی نویسنده در این قضایا مطرح نیست. بلكه نگاه ویژه‌ی او كه مورد نظر مخاطب است، این گونه را متمایز می‌كند. دادن نظر تخصصی درباره‌ی سیاست، كار همچو منی نیست اما نگاه خاص داشتن، حتماً انتظار درست مخاطب از من است.

- یادم هست زمانی در هِدِر سایت "لوح" كه شما سردبیری‌اش را بر عهده داشتید، نوشته بود: "سیاست زاییده‌ی فرهنگ است؛ هیچ فرزندی نمی‌تواند مادر خود را بزاید!" احساس نمی‌كنید با "داستان سیستان" از این نگاه فاصله گرفته‌اید و به نوعی در زمین سیاست‌ پا گذاشته‌اید؟

من فكر می‌كنم در هر صورت آن موضع، موضع درست و واجبی است؛ مهم این است كه "ما"ی فرهنگی به هرجای دیگری كه وارد می‌شویم، از جانب خودمان كه جانب فرهنگ هست،‌ وارد بشویم. ضمن این‌كه باید پذیرفت مقوله‌ی رهبری در ایران هم فقط یك مقوله‌ی سیاسی نیست. به گمان من ابعاد فرهنگی و مذهبی این مقوله، بسیار عمیق‌‌تر و ریشه‌دارتر از بخش‌های سیاسی آن است. بنابراین من احساس نمی‌كردم وارد یك مقوله‌ی سیاسی محض شده‌ام. اگر هم یك روز وارد یك مقوله‌ی سیاسی صرف می‌شدم، فكر می‌كنم می‌شد با یك نگاه فرهنگی كه احساس می‌كند بالاتر از حوزه‌ی سیاست قرار گرفته، وارد چنین فضایی شد.

- می‌شود بگویید احیاناً چه فضایی در جامعه وجود داشت، یا چه نیازی را در جامعه می‌دیدید كه شما را به سمت نوشتن چنین اثری بكشاند؟ درباره‌ی رهبری پرسش خاصی وجود داشت كه احساس می‌كردید باید به آن پاسخ بدهید؟
به گمان من وظیفه‌ی روشنفكر یا هركسی كه در حوزه‌ی روشنفكری كار می‌كند، بیان "حقیقت مكتوم" است؛ حقیقتی كه پوشیده نگه داشته می‌شود. فكر می‌كنم در شرایط اجتماعی پس از دوم خرداد، ورود به این عرصه، جدا از شعار و هدف روشنفكرانه‌ای كه گفتم، نبود؛ یعنی در آن زمان شناخت درست راجع به مسایل مربوط به رهبری كمتر وجود داشت.

- الگویی هم -داخلی یا خارجی- در زمینه‌ی فرم یا محتوا برای این كار در دست داشتید؟
درباره‌ی محتوا باید بگویم چنین كاری كمتر انجام شده و شاید هم سابقه نداشته باشد. دست‌كم درباره‌ی سفرهای رهبری، من چیزی نخوانده بودم. اما درباره‌ی فرم فكر می‌كنم همه‌ی سفرنامه‌های موجود را آدم می‌توانست یا دوست داشت سَری بهشان بزند. اما این‌كه الگویی به‌طور ویژه در دسترس داشته باشم،‌ نه چنین نبوده.

- شما خودتان داستان سیستان را بیشتر از جنس سفرنامه می‌دانید یا از سنخ داستان یا یك‌چیز جدید!؟
به‌نظر من سفرنامه‌ست! اما خودم دوست‌ دارم آن را یك "واریِته" بدانم؛ یك "جُنگ". برای این‌كه در نوشتن این كار دوست داشتم تمام نگاهم را راجع به مقوله‌ی رهبری در ایران نشان بدهم. بنابراین شاید "داستان سیستان" یك واریته باشد؛ چون در برخی جاها من از فضای سفر خارج شده‌ام؛ یا با یك‌جور بستگی‌های نسبت به سفر و سفرنامه، نظرات شخصی خودم را هم وارد كار كرده‌ام. اگر می‌خواهید بگویید از قالب سفرنامه در آن عدول كرده‌ام، بله؛ حتماً همین‌طور است.

- یعنی وارد داستان هم شده‌اید؟
داستان قطعاً نیست! به نظرم بیشتر به همان جُنگ شبیه است. شاید برخی جاها از عناصر داستانی استفاده كرده باشم؛ این به دلیل ذائقه‌ام بوده كه داستان‌نویسم! ولی این‌كه بخواهیم بگوییم این یك داستان كامل است، نه!

- جدای از این‌كه گفتید من برای خودم یك رسالت روشنفكری داشتم، این سفر برای شما جنبه‌ی كشف نادانسته‌ها را هم داشت؟ یافته‌ی جدیدی هم داشتید؟
جواب روشن است: بله؛ حتماً! این‌طور نبود كه سفر برای من چیز قابل پیش‌بینی باشد. واقعیت این است كه وقتی تصمیم گرفتم به این سفر بروم، با خودم برای نوشتن هیچ عهدی نكرده بودم. دنبال این بودم كه اگر چیز تازه‌ای پیدا كردم، درباره‌اش بنویسم؛ اگرنه طبیعی است كه نوشتن كار بیهوده و عبثی می‌شود...

- منظورم این است كه تحول دید داشتید؟ فرض كنید شما تصویری از رهبری دارید. مثلاً ایشان را شخصیتی روشنفكر می‌دانید؛ بعد جریان سفر پیش می‌آید و شما می‌خواهید مصداقی از آن مفهوم و پیش‌فرض خودتان را پیدا كنید؛ آیا این‌طور بود؟ یا این‌كه شما خودتان را جای مخاطب پرسش‌مند گذاشته‌اید و می‌پرسید تا پاسخ درخور بگیرید؟
اولاً عمده‌ی سعی یك نویسنده این است كه چنین سفری را بدون چنین پیش‌داوری‌هایی برود. خصوصاً بدون ارزش‌داوری به این نوع نگاه دست پیدا كند. اما از آن‌جایی كه این مسئله اگرچه مطلوب است، چندان ممكن نیست، سعی‌ام این بود كه در سفر، همراه خودم كسانی را ببرم كه كار "نفس لوّامه" من را انجام بدهند! یعنی اگر در جایی من به خطا رفتم، آن‌ها كمكم كنند. بنابراین از دوستان نزدیكم كه به صداقتشان ایمان داشتم اما همسویی فكری كامل- مثلاً در مورد رهبری- نداشتیم، خواستم كه با من همراه شوند تا از نظراتشان استفاده كنم. در طول سفر خود آن‌ها یا نگاهشان را همراه داشته‌ام تا با این نگاه بتوانم برای مخاطبی كه نسبت به این سفر با من هم‌موضع نیست، بنویسم؛ این به نظرم مهم‌ترین وظیفه‌ی من بود.

من برای مخاطبی می‌نوشتم كه به نوعی با تردید نسبت به مسایل سفر می‌نگریست. مخاطبی كه تردید ندارد، به‌طور طبیعی آدم نمی‌تواند با او وارد بحث بشود؛ چه كسی كه یقین مثبت دارد- یقین به مثبت بودن سفر- و چه كسی كه یقین به منفی بودن سفر دارد. به نظر من ما باید با خواننده‌هایی كار كنیم كه اهل تردید‌ند!

- با وجود دغدغه‌‌ای كه در كار داشته‌اید، آیا بخش‌هایی از آن حذف شده؛ به دلایل مختلف: یا توسط خودتان یا توسط مسؤولان و نهادهای مربوطه؟
نه! خودم سعی كردم كمترین خودسانسوری را داشته باشم. در این‌طور كارها معمولاً ممیّزی شخصی بیش از سایر ممیزی‌ها آدم را اذیت می‌كند. دلیل این‌كه كمترین ممیزی را برای خودم داشتم این بود كه تقریباً مطمئن بودم این كار، چاپ نخواهد شد! فكر می‌كردم شاید به‌عنوان یك‌سری خاطرات و سفرنامه‌ی شخصی برای خودم و برخی از دوستانم- با انتشار غیر رسمی- مطرح باشد. اصلاً در دورانی این اتفاق افتاد كه فكر می‌كردم كار من شاید فقط یك مخاطب داشته باشد: خود آقا؛ كه شاید این نوع نگاه برایشان جذاب باشد! برای همین توانستم خودممیزی را كنار بگذارم. از آن طرف كار دچار ممیزی بیرونی هم نشد؛ حتی جمله‌ای از آن.

- از نگاه‌های دیگران، از بازتاب‌ها و بازخوردهای كار چه چیزی دستگیرتان شد؟
مخاطب واقعی من به عنوان یك نویسنده با كار ارتباط راحتی برقرار كرد؛ یعنی احساس نمی‌كرد كه در این كار با امیرخانی‌ دیگری رو‌به‌رو شده. همان امیرخانی است، در یك قالب و اقلیم دیگری قلم زده است. اما مخاطبانی كه در دایره‌ی غیر ادبی بودند، مثلاً مخاطبانی كه به‌ هر صورت نسبت سیاسی با موضوع داشتند- با علاقه‌های سیاسی یا عدم علاقه‌ی سیاسی- نه؛ هردو گروه موضع منفی داشتند. گروهی كه فقط نسبت سیاسی با موضوع رهبری داشتند- نه نسبت فرهنگی- عمدتاً این اثر را كتابی می‌دانستند كه از آن تمجیدهای جاری رسانه‌ای در آن خبری نیست و كار را نمی‌پسندیدند. كسانی هم كه به یك معنا مخالف سیاسی رهبری هستند، در كتاب تمجیدهای فراوانی می‌دیدند. بنابراین این دو گروه نمی‌توانستند با كتاب نسبتی برقرار كنند.

- به نظرتان در قالب‌های ادبی، می‌شود به‌طور جدی به مقوله یا موضوع رهبری چه از بُعد سیاسی و چه از بعد فرهنگی و... پرداخت؟ مثلاً در گوشه‌ای از یك رمان...
خیلی از این‌ها بستگی به نیاز مخاطب دارد. باید ببینیم كه مخاطب از ما چه می‌خواهد؛ چقدر او به دنبال باز شدن و گشایش این‌گونه مطالب هست؟ ما راجع به این نیاز مجبوریم كار بكنیم. اما به نظر من دادن اطلاعات خام و پرداخت نشده در این زمینه به مخاطب به هیچ عنوان كار درستی نیست. البته این‌كه گروهی مطالب موجود درباره‌ی رهبری و زندگی ایشان را گردآوری كنند، یك وظیفه‌ی تاریخی است؛ اما انتشار آن در هر شرایطی، باید بسیار دقیق و با مخاطب‌شناسی مناسب صورت گیرد.

- در همین زمستان سال گذشته ما سه نمونه‌ی مشابه یعنی سفرنامه‌های رهبر انقلاب را در قالب سه كتاب داشتیم. فكر می‌كنید آن‌ها هم دچار همین آسیب شده‌اند؟ یعنی صرفاً به روایت سفر رهبری می‌پردازند بدون این‌كه به دنبال پاسخ‌گویی به یك پرسش جدید از مخاطب باشند؟ یا این‌كه دغدغه‌های موجّه دیگری دارند؟
اگر نویسندگان نام‌بُردار وارد این زمینه بشوند، همین نگاه ویژه آن‌ها به مقوله‌ی رهبری در قالب سفرنامه‌نویسی می‌تواند یكی از میراث فرهنگی ما باشد كه به نظر من امر بسیار مثبتی است. یعنی یك نویسنده می‌رود و نگاهش نسبت به این مقوله ثبت می‌شود؛ این فارغ از این ماجراست كه حالا سفر رهبری چه ویژگی‌هایی داشته باشد.

اما اگر قرار باشد از نویسندگان غیرنام‌بردار استفاده بشود، قضیه فرق می‌كند. باید ببینیم دنبال چه چیزی هستیم؛ نمایش روی‌دادهای سفر برای مخاطب یا چیزهای دیگر؟ روایت‌گری صِرف به نظر من فقط به كار مطبوعات می‌آید؛ به‌عنوان یك اثر ادبی نمی‌توان به آن نگاه كرد. چون در اثر ادبی ما بیش از هرچیز به دنبال همان نگاه ویژه هستیم.

- درباره‌ی شیوه‌ی ویژه‌ی نگارشی‌تان، من پاسخ‌های شما را به منتقدان شنیده‌ام و دغدغه‌ی شما را مثلاً درباره‌ی جدانویسی واژه‌ها می‌دانم اما به نظر می‌رسد با این روش ما داریم از شیوه‌ی سنتی نگارش كه در بر دارنده‌ی فرهنگ و ادب ماست، فاصله می‌گیریم؛ حالا توجیه مناسبی برای این فاصله‌گیری و نوآوری داریم یا...
توضیحی كه بنده داده‌ام این است كه ما به هر صورت باید پاسدار زبان فارسی باشیم؛ اما واژه‌سازی در همین زبان فارسی با شیوه‌هایی از جمله جا‌به‌جایی پسوندها و پیشوندها و... صورت می‌گیرد. اگر بتوانیم جدا بودن این بخش‌های واژه‌ها را نشان بدهیم، شاید راه برای كمك به گسترش دایره‌ی واژگان ما در زبان فارسی بیشتر هموار شود؛ این پاسخ كلی بنده است... البته چند نظر متفاوت در این‌باره هست اما "راه" از بین این "آزمون و خطاها" پیدا می‌شود. ضمن این‌كه من به قول معروف در حد شُتران خودم دارم كار می‌كنم و در حد كتاب‌ها و نوشته‌های خودم؛ نه مثلاً كتب درسی و...

- این شیوه، ابداع شماست یا نمونه‌های دیگری...
حتماً نمونه‌هایی دارد؛ حتماً! خیلی‌ها برای پاسداری از زبان فارسی راه‌های مختلفی را پسندیده‌ و رفته‌اند؛ یكی از راه‌ها هم همین جدانویسی است.

- درباره‌ی نگارش واژه‌ای مانند "حتّا" یا "مصطفا" چنین توجیهی بازهم كاربرد دارد!؟ چون آن‌جا دیگر این ملاحظه‌ ‌كه با جدانویسی بخواهیم به واژه‌سازی كمك كنیم، وجود ندارد.
درست است؛ این موارد بیشتر ذوقی است و البته به نوعی حركت به سمت این‌كه خط فارسی را نشان بدهیم؛ یعنی در جاهایی كه تزاحمی با اصل دستور زبان فارسی ندارد، بتوانیم شیوه‌ی جدید نگارشی داشته باشیم. ولی در این مورد دلیل قانع‌كننده‌ای ندارم؛ ذوقی است.

- برگردیم به متن كتاب؛ عبارت "مؤمن در هیچ چارچوبی نمی‌گنجد!" آیا اقتباسی است یا مستند روایی و حدیثی هم دارد؟
نه! هیچ كدام.

-  پس "خودشكن" است؛ یعنی شما در هیچ چارچوبی نگنجیده‌اید و از پیش خودتان...!؟
(می‌خندد!) البته شما می‌توانید در ایمان من شك كنید!

- خواهش می‌كنم! اما پرسش پایانی... در تجربه‌ی سفر با رهبری و آنچه دیده‌اید، چیزی هست كه نتوانسته باشید در كتاب بیاورید و بخواهید این‌جا بازگو كنید؟
آشنایی و برخورد نزدیك من با ایشان از همین ماجرای داستان سیستان شروع شده؛ قبل از آن من با ایشان آشنایی نزدیكی نداشتم. آنچه هم در سیستان دیده‌ام، نوشته‌ام و دلیلی نداشته كه خاطره‌ی خوبی داشته باشم و ننویسم؛ آن‌هم وقتی كتاب می‌خواهد گردآوری خاطرات خوب این سفر باشد. بعدتر، البته چیزهای زیادی بوده كه شاید خیلی باارزش هم باشد اما مربوط به سفر نیست. اما حالا كه بحث درباره‌ی كتاب و كتاب‌خوانی است چیزی به خاطرم آمد كه بد نیست بگویم. یك‌بار ایشان در جلسه‌ای گفتند: "یكی از چیزهایی كه همیشه حسرتش را می‌خورم و به خاطر اقتضائات رهبری نمی‌توانم به سراغش بروم، قدم زدن در همین راسته‌ی كتاب‌فروشی‌هاست! كاش می‌شد..."

-  از این‌كه وقتتان را در اختیار ما گذاشتید سپاس‌گزارم.
خواهش می‌كنم.


=============================================
38
من و تنهايي: بيست و يك
http://myaida.wordpress.com/2010/05/04/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%DB%8C%DA%A9/
ehsan-ارديبهشت89
کتاب داستان سیستان رضا امیرخانی را می‌خوانم. نتیجه‌ای که تا به امروز گرفته‌ام این است که باید حتمن بقیه کتاب‌هایش را بخوانم تا در سلامت عقل علی نادری شک نکنم.
=============================================
37
فرامرزنامه: رساله‌ي تئوري ولايت فقيه و رهبري اسلامي، رضا اميرخاني-تفريظي بر داستان سيستان
http://faramarzname.blogfa.com/post-4.aspx
مصطفي صالحي راد-ارديبهشت89
اولا :هنر و ادبیات و چگونگی استفاده از آنها از اصلی ترین دغدغه های نسل ما ، نسل جوان انقلابی یا همان نسل سوم است که در تمامی خطابه های اهل فن و اهالی انقلاب و ولی امر مسلمین هم بدان بسیار و بسیار تاکید شده است و در هر کلام و سخن و نوشتاری نسل متعهد جوان انقلابی را به سمت بهره مندی از هنر و ادبیات متعهد تشویق و رهسپار نموده اند .

دویما : شناختن و شناساندن ناخداهای کشتی هنر و ادبیات هم مبحثی بسیار مفصل و فراتر از این نوشته است اما اینکه باید شناخت و شناساند هنرمندان و نویسندگان و شعرا و ... را همواره از اصلی ترین وظایف قشر جوان فرهیخته انقلابی است چرا که در آثار این بزرگ مردان فکری و بصری نکاتی کلیدی در قالب زمینه فعالیت شان ، از مباحث اعتقادی و اصولی اسلام و انقلاب ،و با ظرافتی وصف نشدنی ظهور و محل توصیف می یابد که گویی مخاطب این آثار ، اثری پذیرفته به ژرفای مباحث فطری و ذاتی روح و جسمش که از ابتدای خلقتش همراه او بوده است ...

و اما : تقریبا 9امین ماه از خواندن آخرین اثر رضا امیر خانی برایم سپری می شد و در غم فراق نثر شیوا و متن گویای آثار او و به امید ظهوری نو از این نویسنده نتخصص متعهد ایام می گذراندم که در جلسه دفاع پایان نامه یکی از دوستان حزب اللهی درسخوان !!!! و به ابتکار این عزیز ، کتابی به رسم یادبود و به تعهد مطالعه هدیه گرفتم ...

وقتی که کتاب را از قلاف کادو پیچ شده اش بیرون کشیدم با دیدن جلد زیبای کتاب زیبای داستان سیستان رضا امیرخانی به یاد ایام خوش رفاقت با کتابهای آقا رضا امیرخانی و برکاتش افتادم و این شد که برای بار دوم سعادت مطالعه کتاب داستان سیستان نصیبم شد و یا علی گفتیم و عشق آغاز شد ...

وقتی خوب ریز شدم به لغات و کلماتی که وقتی در قالب یک جمله چه معانیه وصف نشدنی و چه پیامهای نابی رو انتقال می دهند تصمیم گرفتم ک چند خطی برای معرفی کتاب و برداشت خودم از این نوشته رو مرقوم کنن به امید اینکه بصیرت با وجود همه عقد دائمی ببندد...

داستان سیستان در ظاهر امر سفرنامه ای است از زبان نویسنده در طول همراهی دور و نزدیک وی با ره بر که در سفر سیستان مقام معظم رهبری رقم می خورد.

اما در حقیقت آنچه که حقیر با توجه به آمادگی ذهنی که به برکت ایام اغتشاش و درگیری سیاسی و اعتقادی در کشور برایم ایجاد شده بود دریافت کردم بسیار فراتر و عمیق تر و دقیق تر از یک سفر نامه ساده ، ولو با قلم شیوای رضا امیر خانی نویسنده می باشد.

این نوشته با بررسی تجربی و شهودی دقیق و هوشمندانه از زندگی و رفتار رهبر جامعه اسلامی و ولی فقیه مسلمین و برداشت هایی ناب و گاها بسیار بسیار ساده و پیش پا افتاده و بهره مندی از قلمی ساده و شیوا و عامه فهم به بیان مطالبی در قالب یک کتاب ساده ادبی پرداخته و به طور کاملا نا محسوس شبهاتی فراوان را مطرح و به زیبایی و ظرافتی ناب پاسخ را بیان و ادله را ارائه نموده که هیچ دادگاه منصفی یارای مخالفت با این مستندات اثبات ضرورت و صحت ولایت فقیه ور رهبری شخص حضرت آقا را در خود نمی بیند .

در حقیقت ارزش معنوی اثر رضا امیرخانی زمانی روشن می شود که در گیر و دار تحلیل ها و توصیف های درست و غلط این روزهای جامعه از ولایت فقیه، به دام کلمات قلمبه سلمبه ای افتاده که حضرات حجج الاسلام ها و استاد ها و شیخ هایی که تنها فهمی که از ولایت فقیه دارند حفظ آیه اولالامر و حدیث امام جعفر صادق (ع)و الخ است ، در منبرها و خطابه های قرای خود بیان داشته و تصور می کنند با گفتن چند کلمه باللغه العربیه و ترجمه دست و پا شکسته آن تکلیف را ادا نموده و در بهشت برین جای گرفتند.

رضا امیرخانی خواسته یا نا خواسته و با بازخوانی و بازترجمه مفاهیمی ناب و کلیدی از ولایت فقیه و رهبری اسلامی و وظایف و زندگی او و... که اتفاقا مدتی است علی رغم وجود منابع فقهی برای مردم غیر قابل فهم و برای فرهنگیون غیر قابل انتقال می بود، حلقه مفقوده این سیر از بشارت و انذار مردمان زمانه خویش را یافته و با سخنی از دل برآمده مفاهیمی کلیدی و ناب را بر دل مخاطب خود می نشاند که چه بسا بسیاری از رساله ها و کتب فقهی و علمی علما و محققین تا این حد نصرت و توفیق در انتقال تام و تمام یک مفهوم نیافته باشند.

داستان سیستان در حقیقت رساله و منشوری از زندگی یک رهبر جامعه اسلامی و منبعی مناسب جهت استفاده و برداشت انواع افراد محب و محقق و منافق و مناعد و ... می باشد که چرا اصل اساسی انصاف در نوشته و صدق گفتار ، به جهت بیان شهودات عینی و ظرافات کاملا رعایت شده و مخاطب در هنگام مطالعه این کتاب خود را کاملا در فضای زمانی نویسنده و همراه و همسفر او احساس می نماید و ...

بیش از این جسارت مطلب ناقص و زبان الکن خود در مورد متن و کتاب حکیمانه استاد امیرخانی را ادامه نمی دهم و لذت خواندن چند باره این کتاب را از خوانندگان این مطلب صلب ننموده و قضاوت نهایی را به خوانندگان واگذار می نمایم

و در انتها : زمانی که در پایان سفر ره بر آقا رضای امیر خانی را در آغوش می گیرد و مخاطب در حال خواندن کلمات پایانی کتاب است حسرت دیدار و در آغوش ره بر قرار گرفتن به دل گرفته ما ماند...

به امیدِ ...

=============================================
36
روزنامه كيهان: از آب گذشته
http://www.kayhannews.ir/890124/9.htm#other1104
...-فروردين89
يادم مي افتد يكي از دفعه هايي كه داشتم آن مسير را مي دويدم يك خانم ديگر هم از من سؤال كرد :« امام كجا سخنراني مي كنند؟» انگار همين مردم كوچه و بازار خيلي قبل تر از اينكه بعضي ها خودشان را درگير القاب كنند و خيلي خيلي قبل تر از اينكه امير خاني «رهبر» را « ره بر» بنويسد، مي دانستند معني اش مي شود «راه نما» ، « امام». مي دانستند «خامنه اي خميني ديگر است.»
=============================================
35
سيب سرخ: پشه يا پشره
http://sib62.blogfa.com/post-49.aspx
ستاره مسافر-فروردين89
تا چند وقت فضای خوابگاه بدجوری سوت وکور شده بود..

هر چی آدم بی کار وباکار تو خوابگاه

وحتی ترم بالایی های در شرف فراغت از تحصیل و درگیر پایان نامه

یکی یه دونه کتاب رمان از امیرخانی گرفته بودن به دستشونو...

ارمیا،من او،سفر به سیستان،...

مثل خوره افتاده بودن به جون بچه ها..
=============================================
34
نما: امتناع فلسفي انقطاع نسل‌ها و ضرورت سياسي تنزل كاتبان
http://sdrsd.blogspot.com/2010/04/blog-post_18.html
sdrsd-فروردين89
برای کشف قسمت نقل شده در بالا باید متن را یک بار می خواندم (کاری که به خواننده این سطور هم، به رغم زحمت احتمالی، توصیه می کنم)، و در این حال، جا به جا به یاد سلَفِ –به حق صالحتر- آقای قزلی (رضا امیرخانی) و نوشته های مشابه اش می افتادم. به فکر این که آقای امیرخانی، حتی اگر در مقام کتابت و سفرنامه نویسی سیاسی، دلنشین نمی نوشت و مایه و مضمون کتابتهای حکومتی و وقایع نگاری های سفارشی اش کهیرزا بود، باز فرم و تکنیک را رعایت می کرد و قلم اش چنان دانش و تجربه -و البته هوشمندی- ای داشت که جای گرمی و صمیمیت مفقود مولف را با قوت و گرمی مصنوع اثر پر کند (برای مثال مقایسه کنید "از به" را با "داستان سیستان"، برای مقایسه این دو جور نوشتن).
اميرخاني هر جور كه كتابت مي‌كرد، باز آن قدر باهوش بود و آن قدر قوت قلم داشت که دريابد براي آن كه فاصله ي ميان خود و خواننده اش را، در نوشته هايي كه از دل نمي‌جوشد و لاجرم بر دل نخواهد نشست، پر كند، لازم است حقه بزند و گره بياندازد و جاي گرمي صريح و ساده جوشش را با سردي پيچيده تكنيك پر كند. و آن قدر از هوش و قريحه و سواد نويسندگي و توان قلمي در چنته داشت كه مخاطب متوسط الحال نوشته هاي اش را اسير بالا و پایین روايت‌هاي بي مايه اش كند، و دست كم تا مدتي با خود بكشد. خلف ناصالح او اما اکنون نه تنها کهیرهایی ناشی از ضعف مضمون و مایه و پیام اثر بر جان و پوست خواننده می اندازد، بل حساسیت های پوستی بیشتری ناشی از خام دستی قلمی و ناشیانگی نگارشی را هم بر خواننده تحمیل می کند.

=============================================
33
تنها در تاريكي: داستان سيستان
http://playout.blogfa.com/cat-14.aspx
حسام-بهمن88

مطلبی  پیرامون رضا امیرخانی و رمان آخرش " بیوتن " آماده کرده بودم که باز دوست دارم آن را کامل تر کنم تا یک چیز به درد بخوری از آن در بیاید . اما دلیل آن که این توضیح کوتاه را در ابتدا آوردم یک تشکر کوتاه از ایشان بابت کتاب " داستان سیستان " و خاطرات  وی در مورد سفر ۱۰ روزه رهبر به استان سیستان و بلوچستان است .

اعتقاد دارم گاهی اوقات یک نوشته یا داستان می تواند از ده ها ساعت سخنرانی و برنامه تلویزیونی مفید تر واقع شود و حکایت " داستان سیستان " نیز همین طور هست . نگرشی که در مورد رهبر در من وجود داشت نه تنها تقویت گردید بلکه باعث شد در مقابل استدلال های پوچ دیگران که قبل تر ممکن بود بی پاسخ باشد ، دست و پا بسته نباشم .

در مورد داستان سیستان فقط می توانم دیگران را به خواندن آن دعوت کنم تا بعد از آن خود به قضاوت در مورد رهبر معظم انقلاب بنشینند . به قول ایشان آدم می تواند تشخیص دهد کدام صادقانه بوده و کدام مبالغه آمیز .

...

حالا می فهمم چرا این همه آدم مجذوب رفتار و کردار و گفتار ایشان شده اند
=============================================
32
طعم عسل: چاپ نيمه شب
http://tameasal.blogfa.com/post-319.aspx
محمد آرمند-فروردين89
سیدعلیِ خامنه‌ای، ره‌برِ انقلاب، تمامِ هیبت و قدرت و عظمتش در این است که بعد از شنیدنِ نامِ حضرتِ صاحب بگوید روحی لتراب مقدمه فداء... روحم به فدای خاکِ قدومِ مهدیِ فاطمه باد... جز این اگر باشد که همه‌ی ما ول‌معطلیم. این همان حکمتی است که سال‌ها پیش علی معلم دامغانی این‌گونه‌اش سروده بود:ای پیر با تو ام، تو امام زمان نه‌ای
اما که گفت با تو که کهف امان نه‌ای
=============================================
31
ارميايي از نسل سوم: پسران رهبر در منطقه آزاد چابهار
http://ermia67.blogfa.com/post-7.aspx
ارميا-فروردين89

"...

قرار شد شب برویم برای دیدن منطقه ی آزادِتجاریِ چابهار و از آسمان به زمین بیاییم. راه افتادیم و طی دو مرحله با همان تاکسی خودمان را رساندیم و به بازارچه های الوان و نورانی. جالب بود، در شهر پارچه نوشته های خوش آمد خیلی زیاد بود، اما در منطقه آزاد هر چه بود، از طرفِ سازمان بود. دولتی و بزرگ و خوش آب و رنگ. کاملاً به خلاف شهر. طبیعی هم بود، رَه بر برای دیدن منطقه ی آزاد نیامده بود!

من و جعفریان هیچ انگیزه ای برای خرید نداشتیم. جعفریان بسیار سفر کرده بود و می دانست که در چنین سفرهای بی در و پیکری، سبک باری مهمترین امتیاز است. من هم فقط یک بسته عودِ چهل تاییِ هندی گرفتم و کنارِ کامپیتور جاسازی کردم.

دوری زدیم داخلِ منطقه ی آزاد و خیلی زود خسته شدیم و روی نیمکتی کنارِ خیابان ولو شدیم. با محمد حسین گپ می زدیم و مردم را نگاه می کردیم که آمده بودند برای خرید. میانِ مردم از هر گروه و فرقه ای بودند، یک هو چشمان افتاد به دو نفر که چهره هاشان آشنا بود. دو مردِ جوان و دو خانمِ چادری...

درست در یک زمان هم دیگر را صدا زدیم! محمد حسین! رضا! می بینی؟ امتحاناتِ نهایی خیلی وقت بود که تمام شده بود اما خودشان دست بردار نبودند. پنهانی ردشان را گرفتیم. دو جوانِ لاغر اندام می رفتند داخل مغازه ها. قیمت می کردند، چانه می زدند و واقعیت آن است که چیزی نمی خریدند... با خودشان و خانم هاشان آرام آرام می گفتند:

- این حا هم گرانی است!

خدای بزرگِ من! شکر می کنم تو را که در مملکتی می زیم که فرزندانِ بزرگترین مسوولش مانند مردمِ عادی در بازار راه می روند. مانند مردم عادی چانه می زنند و مانند مردمِ عادی خرید می کنند. و البته جز این نباید باشد، اما آن قدر خلافِ قاعده دیده ایم که قاعده مبهوت مان می کند... هیچ کدام از مغازه دارهای پاساژِ کویتی های منطقه آزاد چابهار، بو نبردند که در شبِ جمعه آن دو جوانی که اجناس را برانداز می کردند، فرزندانِ ره بر بوده اند... خوش حالم. خیلی خوش حال. انگار روی ابر راه می روم. از این سفر همین مرا کفایت می کند...

ان قدر بچه وزیر و وکیل دیده ام که با چه تبختری روی زمین راه می روند و آن قدر آقا راده دیده ام که استخر و سونا و پیست را برایشان قرق می کنند که این رفتارِ عادی و معمولیِ مسعود و مجتبا اشکمان را در می آورد..."

بقیه اش را در کتابی که در زیر توضیحش را می دهم بخوانید!

پاره ای بود از کتاب "داستان سیستان": خاطرات سفر ده روزه ی "رضا امیرخانی" به سیستان بلوچستان همراه با رهبر در اواخر سال 81

قسمتی که خواندید مربوط به صحنه ایست که امیرخانی به همراه دوستش "محمد حسین جعفریان" برای استراحتی شبانه ازقسمت قدیمی چابهار به منطقه آزاد می روند و ...

شاید نثر این قسمت نمایندگی کند کل کتاب را. ظمنا خیالتان راحت که این کتاب از نوع گزارش های رسمی و ایضا چاپلوسانه نیست و به نظر من سفرنامه ایست که از چشمان و گوش های امیرخانی به قلمش آمده؛ بدون هیچ تغییر و آب و تاب دادن های مصنوعی و حال به هم زن!

عنوان کتاب: داستان سیستان  ( 10 روز با رَه بر

                              یادداشت های شخصی )

ناشر: موسسه انتشارات قدیانی


در همين رابطه :
‌آن چه در وب راجع به داستان سيستان نگاشته‌اند(1)

  نظرات
نام:
پست الکترونيک:
وب سايت / وب لاگ
نظر:
 
   
 
   
   صفحه نخست
   يادداشت
   اخبار
   تازه ها
   يادداشت دوستان
   کتابها
   درباره نويسنده
   تيراژ:٦٨٩٣٥٠
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
 

 
بازديد کننده اين صفحه: ٧٧٧٨
.کليه حقوق محفوظ است
© CopyRight 2008 Ermia.ir & Amirkhani.ir
سايت رسمي رضا اميرخاني
Yvan Arpa even muses on the fact that it is difficult rolex replica to get traditional mechanical watches in Switzerland, suggesting that, perhaps, using smartwatch movements (hardware) might be a possible solution for rolex replica smaller, more creative (and flexible) Swiss watch makers. This gold and diamond laden concept is as much a "what if" as it is a "we await the first order." Talk rolex replica sale about making people feel like their gold Apple Watch Edition pieces aren't as exclusive any longer. Another important implication of something such as this, goes back to the notion that Apple and other smartwatch companies are keen to enter the luxury and rolex replica sale fashion worlds as much as possible. A huge concern of rolex replica sale Apple, is to offer enough Apple Watch variety, so that people don't feel as though replica watches sale they are all wearing similar items.